باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

 بر آستان تو دل پایمال صد دردست 

 ببین که دست غمت بر سرم چه آوردست

هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ 

 که بلبلان همه زارند و برگ ها زردست 

 شب است و اینه خواب سپیده می بیند 

بیا که روز خوش ما خیال پروردست 

دهان غنچه فروبسته ماند در شب باغ 

 که صبح خنده گشا روی ازو نهان کردست 

 چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی 

 به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست 

 به سوز دل نفسی آتشین بر آرای عشق 

 که سینه ها سیه از روزگار دم سردست 

غم تو با دل من پنجه درفکند و رواست 

 که این دلیر به بازوی آن هماوردست 

دلا منال و ببین هستی یگانه ی عشق 

که آسمان و زمین با من و تو همدردست 

 ز خواب زلف سیاهت چه دم زنم که هنوز 

خیال سایه پریشان ز فکر شبگردست

 

نوشته شده در شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

می خواهمت سرود بت بذله گوی من

 روی لبش شکفت گل آرزوی من

 خندید آسمان و فروریخت آفتاب

 در دیه امیدم باران روشنی

جوشید اشک شادی ازین پرتو افکنی

بخشید تازگی به گل گلشن شباب

می خواهمت شنفتم و پنداشتم که اوست

پنداشتم که مژده آن صبح روشن است

 پنداشتم که نغمه گم گشته من است

 پنداشتم که شاهد گمنام آرزوست

خواب فریب باز ز لالایی امید

 در چشم آزمایش من آشیانه ساخت

نای امید باز نوای هوس نواخت

باز بز برای بوسه دل خواهشم تپید

 می خواهمت شنفتم و دنبال این سرود

 رفتم به آسمان فروزنده خیال

 دیدم چو بازگشتم ازین ره شکسته بال

این نغمه آه نغمه ساز فریب بود

می خواهمت بگو و دگرباره ام بسوز

 در شعله فریب دم دلنشین خویش

 تا نوکم امید شکیب آفرین خویش

 آری تو هم بگو که درین حسرتم هنوز

پایان این فسانه ناگفته تو را

 نیرنگ این شکوفه نشکفته تو را

 می دانم و هنوز ز افسون آرزو

 در دامن سراب فریبننده امید

 در جست و جوی مستی این جام ناپدید

 میخواهم از تو بشنوم ای دلربا بگو

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

کودک من کودک مسکین

از برای تو

 دردهایی کور
 
چشم می پاید
در شکیب انتظار سالهای دور
وینک اینجا من
با تلاش
طاقت رنج آزمای خویش
 
چشم می پایم برای تو
 
شادی فردای خندان را
 
کودک من کودک شیرین
 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |


دختری خوابیده در مهتاب

چون گل نیلوفری بر آب

خواب می بیند

 خواب می بنید که بیمار است دلدارش

وین سیه رویا شکیب از

چشم بیمارش

 باز می چیند

 می نشیند خسته دل در دامن مهتاب

چون شکسته بادبان زورقی بر آب

می کند اندیشه با خود

 از چه کوشیدم به آزارش ؟

 وز پشیمانی سرکشی گرم

 می درخشد در نگاه چشم بیدارش

 روز دیگر

 باز چون دلداده می ماند به راه او

روی

می تابد ز دیدارش

 می گریزد از نگاه او

 باز می کوشد به آزارش

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

چرا پنهان کنم ؟ عشق است و پیداست
درین آشفته اندوه نگاهم
تو را می خواهم ای چشم فسون بار
که می سوزی نهان از دیرگاهم
چه می خواهی ازین خاموشی سرد ؟
زبان بگشا که می لرزد امیدم
نگاه بی قرارم بر لب توست
 که می بخشی به شادی های نویدم
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو رز این سکوت آشناسوز

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |


شتافتم پی آن یار ناشناس

 گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم

بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار

مشتاق کیستم

 رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت

این است آن پری که ز من می نهفت رو

 خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت

در خواب آرزو

هر سو مرا کشید پی خویش

دربدر

 این خوشپسند دیده زیباپرست من

شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار

بگرفت دست من

و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان

 در دورگاه دیده من جلوه می نمود

در وادی خیال مرا مست می دواند

 وز خویش می ربود

 از دور می فریفت دل تشنه مرا

 چون بحر موج می زد

و لرزان چو آب بود

وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب

 دیدم سراب بود

بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز

می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟

کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟

بنما کجاست او

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

می شنوم آِناست
 موسیقی چشم تو در گوش من
 موج نگاه تو هم آواز ناز
ریخت چو مهتاب در آغوش من
می شنوم در نگه
گرم توست
 گم شده گلبانگ بهشت امید
 این همه گشتم من و دلخواه من
در نگه گرم تو می آرمید
 زمزمه شعر نگاه تو را
 می شنوم با دل و جان آشناست
اشک زلال غزل حافظ است
 نغمه مرغان بهشتی نواست
 می شنوم در نگه گرم توست
 نغمه آن شاهد رویانشین
باز ز گلبانگ تو سر می کشد
شعله این آرزوی آتشین
 موسیقی چشم تو گویاتر است
از لب پر ناله و آواز من
وه که تو هم گر بتوانی شنید
 زین نگه نغمه سرا راز من
 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 

بر چه گریان گشته بودی ؟ آه ای چشم سیاه
از تپیدن باز می ماند دل خوش باورم
در گمان اینکه شاید شاید آن اشک نهان
بود در خلوت سرای سینه ات یادآورم

******

به سوی من آید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمه آرزوست
قدم می نهم پیش اندیشناک
خدایا چه می بینم ؟ این چشم اوست 

******

می شنوم در نگه ِ گرم ِ توست
گم شده گلبانگ ِ بهشت ِ امید
این همه گشتم من و ، دلخواه ِ من
در نگه ِ گرم ِ تو می آرمید

******

چرا پنهان کنم ؟ عشق است و پیداست
درین آشفته اندوه نگاهم
تو را می خواهم ای چشم فسون بار
که می سوزی نهان از دیرگاهم

******

دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو ریز این سکوت آشناسوز

******

آه می نوشمت چو شیره گل
چیستی ؟ ای نگاه نازآلود
تو گلابی گلاب شهد آگین
تو شرابی شراب گل پالود

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

بسترم

صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دیگری ...


نوشته شده در دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابی است هوا؟
یا گرفته است هنوز؟

من درین گوشه که از دنیا بیرون است،

آسمانی به سرم نیست،
از بهاران خبرم نیست،
آنچه میبینم دیوار است.
آه، این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر میکش از سینه نفس
نفسم را بر میگرداند.
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می‌ماند.
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی است.
نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانی است.

هوشنگ ابتهاج

 

هرچه با من اینجاست 
رنگ رخ باخته است.
آفتابی هرگز 
گوشه چشمی هم 
بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

 

 

اندر این گوشه خاموش فراموش شده،
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده،
یاد رنگینی در خاطر من 
گریه می‌انگیزد: 
ارغوانم آنجاست 
ارغوانم تنهاست 
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود 
هر دم از دیده فرو میریزد.

 

نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

گذشتم از تو که ای گل چو عمرِ من گذرانی 

چه گویمت که به باغِ بهشتِ گمشده مانی 

 

به دورِچشم تو هرچند دادِ دل نستاندم 

برو که کام دل از دورِ آسمان بستانی 

 

گذاشتم به جگر داغِ عشق و از تو گذشتم 

به کامِ من که نماندی،به کامِ خویش بمانی 

 

بهار عمر مرا گر خزان رسید تو خوش باش 

که چون همیشه بهار، ایمن از گزند خزانی 

 

تو غنچه بودی و من عندلیبِ باغ تو بودم 

کنون به خواری ام ای گلبنِ شکفته چه رانی 

   

 

به پاس عشق، زبد عهدی ات گذشتم و دانم 

هنوز ذوقِ گذشت و صفای عشق ندانی 

  

چه خارها که زحسرت شکست در دلِ ریشم 

چو دیدمت که چو گل سر به سینه ی دگرانی 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی 
 فردا مرا چو قصه فراموش می کنی 


 این در همیشه در صدف روزگار نیست 
 می گویمت ولی توکجا گوش می کنی

 
 دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت 
 ای ماه با که دست در آغوش می کنی


در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست 
 هشیار و مست را همه مدهوش می کنی


 می جوش می زند به دل خم بیا ببین 
 یادی اگر ز خون سیاووش می کنی


 گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت 
 بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی


 جام جهان ز خون دل عاشقان پر است 
 حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی


سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع 
زین داستان که با لب خاموش می کنی

نوشته شده در شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme