باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
 
صید افتاده به دریاچه خونم
 
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟
 
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی 
 
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
 
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
 
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
 
تو ندیدی ، نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
 
چون در خانه ببستم دگر از پای نشستَم

گوییا زلزله آمد ، گوییا خانه فرو ریخت سر من
 
بی تو من در همه ی شهر غریبم
 
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
 
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
 
تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی
 
چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم 
 
گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم
 
من و یک لحظه جدایی ،نتوانم ،نتوانم
 
بی تو من زنده نمانم.

نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme