باغ سكوت من
بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...
داشت همواره به همره پس افت تا سوی خانه ، ز بزها ، دو سه جفت بز همسایه ،بز مردم ده همه پر شیر و همه نافع و مفت شاد ملا پی دوشیدنشان جستی از جای و به تحسین می گفت مرحبا بز بزک زیرک من که کند سود من افزون به نهفت روزی آمد ز قصا بز گم شد بز ملا به سوی مردم شد جست ملا ، کسل و سرگردان همه ده، خانه ی این خانه ی آن زیر هر چاله و هر دهلیزی کنج هر بیشه،به هر کوهستان دید هر چیز و بز خویش ندید سخت آشفت و به خود عهد کنان گفت : اگر یافتم این بد گوهر کنمش خرد سراسر استخوان ناگهان دید فراز کمری بز خود را از پی بوته چری رفت و بستش به رسن،زد به عصا بی مروت, بز بی شرم و حیا این همه آب و علف دادن من عاقبت از توام این بود جزا که خورد شیر تو را مردم ده؟ بزک افتاد و بر او داد ندا شیر صد روز بزان دگر شیر یک روز مرا نیست بها؟ یا مخور حق کسی کز تو جداست یا بخور با دگران آنچه تراستبز ملا حسن مسئله گو
چو به ده از رمه می کردی رو
| Design By : Mihantheme |
