باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

نهالی ساکت و آرام و کوچک

درون جنگلی انبوه و تاریک

سراسر نا امیدی و غم و ترس

نگاهی کرد بر اندام باریک

 

نهال از ترس مرگی زودهنگام

به سایه ، همچو بوفی کور لغزید

به سایه، سایه شومی که در آن

نبودش روزنی از نور لغزید

 

نهال ما به حسرت برتن سرو

نگاهی کرد و آهی سرد پس داد

دلش می خواست او هم مثل آن سرو

شود از ظلمت تاریکی آزاد

 

سرش را نرم نرمک برد بالا

ز سرو آرام پرسید «هی برادر

چه سان از ضعف و تاریکی رهیدی؟

چگونه گشته ای این طور تناور؟»

 

درخت سرو با لبخند گرمی

گل مهری به آن همسایه اش داد

نگین پند و گوهرهای اندرز

به آن خوابیده زیر سایه اش داد:

 

«هزاران روز قبل از این من هم

مثال تو نهالی خرد بودم

مثال تو ز ترس سایه مرگ

غم و اندوه و وحشت شد وجودم

 

مثال تو من ای همسایه من

به زیر سایه های مرگ بودم

مثال آن نهالک های همزاد

فقیر و لاغر و بی برگ بودم

 

من اما یک سوالی کردم از خود

که در دل شور بی پروایی افکند

کزان خیل نهالک های همزاد

سرم را با «سران» افکند پیوند

 

سوال این بود؛ راز رشد من چیست؟

چگونه من درختی شاد گردم؟

چگونه در کمالم اوج گیرم؟

زچنگ شوم مرگ آزاد گردم؟

 

از ان پس جای تنهایی گزینی

سراسر شور و شوق و گرم کارم

خودم را من به جای سایه سرد

به نور و بر حرارت می سپارم

 

تو ای فرزند من از جای برخیز

رها شو زود از این سایه ی جهل

به سوی نور دانش دست برگیر

بکَن ، پرواز کن از شانه جهل.

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme