باغ سكوت من
بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...
بار دیگر غم عشق آمد و دلشادم کرد عزم ویرانی من داشت و آبادم کرد دشت تا دشت دلم وادی خاموشان بود تندر عشق یه یک صاعقه فریادم کرد نازم آن دلبر شیرین که به یک طرفه نگاهم آتشی در دلم افروخت که فرهادم کرد قفس عشق ز هر باغ دل انگیزترست شکر صیاد که در این قفس آزادم کرد یار شیرین من ار تلخ بگوید شهدست وین عجب نیست که گویم غم او شادم کرد
در مهر بی نظیری در دلبری به نامی
هر چه کنی بکن ولی ، از بر من سفر مکن یا که چو می روی، مرا وقت سفر خبر مکن گر چه به باغم ستاده ام نیست توان دیدنم شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد وقت وداع کردنت بر رخ من نظر مکن دیده به در نهاده ام تا شنوم صدای تو حلقه به در بزن مرا عاشق در به در مکن من که ز پا نشسته ام مرغک پر شکسته ام زود بیا که خسته ام زینهمه خسته تر مکن گر چه به دور زندگی تن به قضا نهاده ام آتشم این قدر مزن رنجه ام این قدر مکن یوسف عمر من بیا تنگدلم برای تو رنج فراق، می کُشد خون به دل پدر مکن هر چه که ناله می کنم گوش به من نمیکنی یا که مرا ز دل ببر یا ز برم سفر مکن
علی را چه بنامم ؟ علی را چه بخوانم ؟ ندانم، ندانم ثنایش نتوانم، نتوانم علی دست خدا بود علی مست خدا بود . علی را چه بنامم ؟ علی را چه بخوانم ؟ ندانم ندانم ثنایش نتوانم نتوانم خدا خواست که خود را بنماید . در جنت خود را برخ ما بگشاید . علی ره بهمه خلق نشان داد . علی رهبر مردان صفا بود علی آینه ی پاک خدا بود . علی را چه بنامم؟ علی را چه بخوانم؟ ندانم، ندانم ثنایش نتوانم، نتوانم *** علی گر چه خدا نیست ولیکن ز خدا نیز جدا نیست برو سوی علی تا که وفا را بشناسی ببر نام علی تا که صفا را بشناسی . اگر آینه خواهی که به بینی رخ حق را علی را بنگر تا که خدا را بشناسی . چه گویم سخن از او؟ که نگنجد به بیانم ندانم که سخن را به چه وادی بکشانم ؟ ندانم، ندانم ثنایش نتوانم، نتوانم علی مرد حقیقت عل شاه طریقت عی مرهم دلهای خراب است ره کوی علی راه صواب است علی را چه بنامم؟ علی را چه بخوانم؟ ندانم، ندانم ثنایش نتوانم، نتوانم مهدی سهیلی
به نامردمان مهر کردم بسی نچیدم گل مردمی از کسی بسا کس که از پا در افتاده بود سراسر توان را زکف داده بود نه نیروش در تن، نه در مغز، رای دو دستش گرفتم که خیزد بپای چو کم کم به نیروی من پا گرفت مرا در گذرگاه، تنها گرفت ـ بحیلت گری خنجری از پشت زد بخونم ز نامردی انگشت زد شکستند پشتم نمکخوار گان دورویان بیشرم و پتیارگان گره زد بکارم سر انگشتشان تبسم بلب، تیغ در مشتشان ندارم هراسی ز نیروی مشت مرا ناجوانمردی خلق، کشت محبت به نامرد، کردم بسی محبت نشاید به هر ناکسی تهی دستی و بیکسی درد نیست که دردی چو دیدار نامرد نیست ای خدا! ای راز دار بندگان شرمگینت ای توانائی که بر جان و جهان فرمانروایی ای خدا! ای همنوای ناله ی پروردگانت زین جهان، تنها تو با سوز دل من آشنایی زین جهان، تنها تو با سوز دل من آشنایی *** اشک، میغلتد بمژگانم ز شرم روسیاهی ای پناه بی پناهان! مو سپید روسیاه بر در بخشایشت اشک پشیمانی فشانم تا بشویم شاید از اشک پشیمانی گناهم *** وای بر من، با جهانی شرمساری کی توانم تا بدرگاهت بر آرم نیمه شب دست نیازی؟ با چنین شرمندگیها، کی زدست من بر آید تا بجویم چاره ی درد دلی از چاره سازی؟ *** ای بسا شب، خواب نوشین، گرم میغلتد بچشمم خواب میبینم چو مرغی میپرم در آسمانها پیکر آلوده ام را خواب شیرین میرباید روح من در جستجوی میپرد تا بیکرانها *** بر تن آلوده منگر، روح پاکم را نظر کن دوست دارم تا کنم در پیشگاهت بندگیها من بتو رو کرده ام، بر آستانت سر نهادم دوست دارم بندگی را با همه شرمندگیها *** مهربانا! با دلی بشکسته، رو سوی تو کردم رو کجا آرم اگر از درگهت گوئی جوابم؟ بیکسم، در سایه ی مهر تو میجویم پناهی از کجا یابم خدائی گر بکویت ره نیابم؟ *** ای خدا! ای راز دار بندگان شرمگینت ای توانائی که بر جان و جهان فرمانروایی ای خدا! ای همنوای ناله ی پروردگانت زین جهان، تنها تو با سوز دل من آشنایی
چشم نو را بنازم کز هر نظر تمامی
در جامه یی پرندین چون شمع در حبابی
یا چون شراب گلرنگ لغزان میان جامی
دل
های عاشقانست در دام گیسوانت
صد افرین چه صیدی صد مرحبا چه دامی
میخانه پیش چشمت تشبیه ناصوابی
گلخانه پیش رویت تصویر ناتمامی
بلبل زند صلایت آن دم که می نشینی
گل سر نهد به پایت وقتی که می خرامی
گل یا که ماهتابی یا زهره یا شهابی
ای آفتاب مجلس روشن بگو
کدامی
ساقی اگر تو باش جان را به می فروشم
وز چشم تست ساغر جم را دهم به جامی
تنهای این دیارم ما را بخوان به بزمی
ناکام روزگارم دل را رسان به کامی
هر شام مرغ بختم آید به غرفه ی من
اما هر صباحی پر میکشد به بامی
آن طرفه نازنینان رفتند از کنارم
ماییم و چشم گریان
در حسرت پیامی
ای باد نو بهاران دورست کوی یاران
گر بگذاری بدان گل از ما رسان سلامی
جان در غزل دمیدی اعجوبه ی زمانی
گل بر سخن نشاندی جادوگر کلامی
مهدی سهیلی
| Design By : Mihantheme |
