باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

لب دریا، جدال تور و ماهی،

ز وحشت می رود چشمم سیاهی،

تپیدن های جان ها بود بر خاک،

کنار هم، گناه و بیگناهی !

 


نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |


من وتو هر دو درگیر یه حسیم
همین حس عزیز با تو بودن
همین شوق تماشا کردن تو
همین دل ضربه های هر شب من
تو شکل ماه می مونی و مهتاب
که مثل شب تماشای تو میشه
به من که بی هوا نزدیک میشی
هوا شکل نفسهای تو میشه
من اون گم کردتم که لحظه لحظه
تمام راه پشت رد پاشی
کسی از ما به هم نزدیک تر نیست
مگه میتونی از من دور باشی
دارم تو آینه ها شکل تو میشم
شبیه تو که نزدیکی به دریا
تماشا کردنت دیوونگی نیست
تورو حس می کنم هر لحظه اینجا
همین جایی که من دلشوره دارم
تو مثل حس نزدیک بهاری
دارم سر می رم از تو هر دقیقه
تو هم حس می کنم این حالو داری
تمام خونه غرق بوی عیده
یه عطری غیر هر روز و همیشه
میونه ما یه شب راهه از اینجا
همین جا تا سحر یک سال میشه

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme