باغ سكوت من
بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...
حکایت زبان حال حضرت باری تعالی با مجنون است: یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق، آن شب مست مستش کرده بود فارغ ازجام الستش کرده بود گفت یا رب از چه خارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای خسته ام زین عشق ،دل خونم نکن من که مجنونم، تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو، من نیستم گفت ای دیوانه، لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی
نوشته شده در سهشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت
۱٠:٤۸ ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |
| Design By : Mihantheme |
