باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو  خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه‌ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

از ره رسیده ایم 
با قامتی به قصد شکستن 
لات و منات را که شکستیم
عزی دگر عزیز نمی ماند

ما از جنس پینه کفش به پا داریم 
هر چند 
این کفشهای کهنه ی ما درد می کند
اما 
با کفشهای خستگی خود 
از ره رسیده ایم 
میراث باستانی ابراهیم
بر شانه های ماست

نمرودیان همیشه به کارند
تا هیمه ای به حیطه ی آتش بیاورند
اما
ما را از آزمایش آتش هراس نیست 
ما بارش همیشه ی باران کینه را 
با چترهای ساده ی عریانی 
احساس کرده ایم 
ما را بجز برهنگی خود لباس نیست

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم


اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم

اگر خون دل بود ما خورده ایم


اگر دل دلیل است ، آورده ایم

اگر داغ شرط است ، ما برده ایم


اگر دشنه دشمنان ، گردنیم

اگر خنجر دوستان ، گرده ایم


گواهی بخواهید ، اینک گواه :

همین زخمهایی که نشمرده ایم


دلی سر بلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم 
 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |


 حرفهای ما هنوز ناتمام... 

 

 تا نگاه می کنی: 

                      وقت رفتن است. 

 باز هم همان حکایت همیشگی! 

 

 پیش از آن که با خبر شوی  

 لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود 

 آی... 

 ای دریغ و حسرت همیشگی! 

 ناگهان 

         چقدر زود 

                     دیر می شود! 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد 

ای عشق از آتش اصل و نسب داری 

از تیره ی دودی ، از دودمان باد 

آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد

 هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران

 هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد 

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

 ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد ، بوی تو می آید 

تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

نه! 
کاری به کار عشق ندارم! 
من هیچ چیز و هیچ کسی را 
دیگر 
در این زمانه دوست ندارم 

انگار 
این روزگار چشم ندارد من و تو را 
یک روز 
خوشحال و بی‌ملال ببیند 

زیرا 
هر چیز و هر کسی را 
که دوست تر بداری 
حتی اگر که یک نخ سیگار 
یا زهر مار باشد 
از تو دریغ می‌کند... 

پس 
من با همه وجودم 
خودم را زدم به مُردن 
تا روزگار، دیگر 
کاری به من نداشته باشد 
این شعر تازه را هم 
ناگفته می‌گذارم... 
تا روزگار بو نبرد... 

گفتم که 
کاری به کار عشق ندارم! 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme