باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

 
روزی دل من که تهی بود و غریب 
از شهر سکوت به دیار تو رسید 
در شهر صدا که پر از زمزمه بود 
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید 
چشم تو مرا به شب خاطره برد 
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید 
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت 
دیوار سکوت به صدای تو شکست 
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من 
فریاد دلم به لبانم بنشست 
خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت 
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور 
دریای منی ، منم آن قایق خرد 
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور 

کنون تو مرا همه شوری و صدا 
کنون تو مرا همه نوری و امید 
در باغ دلم بنشین بار دگر 
ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme