باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

هان ای پدر پیر که امروز

می نالی از این درد روانسوز

علم پدر آموخته بودی

واندم که خبر دار شدی سوخته بودی

***

افسرده تن و جان تو در خدمت دولت

قاموس شرف بودی و ناموس فضیلت

وین هر دو ، شد از بهر تو اسباب مذلت

چل سال غم رنج ببین با تو چها کرد

دولت ، رمق و روح تو را از تو جدا کرد

چل سال تو را برده ی انگشت نما کرد

وآنگاه چنین خسته و آزرده رها کرد

***

از مادر بیچاره من یاد کن امروز :‌

هی جامه قبا کرد

خون خورد و گرو داد و غذا کرد و دوا کرد

جان بر سر این کار فدا کرد

***

هان ! ای پدر پیر ،

کو آن تن و آن روح سلامت ؟

کو آن قد و قامت ؟

فریاد کشد روح تو ، فریاد ندامت !

***

علم پدر آموخته بودی

واندم که خبر دار شدی سوخته بودی

از چشم تو آن نور کجا رفت ؟‌

آن خاطر پر شور کجا رفت ؟

میراث پدر هم سر این کارهبا  رفت

وان شعله که بر جان شما رفت

دودش همه بر دیده ما رفت

***

چل سال اگر خدمت بقال نمودی

امروز به این رنج گرفتار نبودی

***

هان ای پدر پیر !

چل سال در این مهلکه راندی

عمری به تما شا و تحمل گذراندی

دیدی همه ناپاکی و خود پاک بماندی

آوخ که مرا نیز بدین ورطه کشاندی

***

علم پدر آموخته ام من !

چون او همه در دام بلا سوخته ام من

چون او همه اندوه و غم آموخته ام من

***

ای کودک من ! مال بیندوز !

وان علم که گفتند میاموز !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

از تو می‌پرسم، ای اهورا


می‌توان در جهان جاودان زیست؟


(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:


- هر که را نام نیکو بماند،


                            جاودانی است


 

از تو می‌پرسم، ای اهورا


تا به دست آورم نام نیکو


بهترین کار در این جهان چیست؟


(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:


- دل به فرمان یزدان سپردن


مشعل پر فروغ خرد را


سوی جان‌های تاریک بردن

 


از تو می‌پرسم، ای اهورا


چیست سرمایه رستگاری؟


(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:


- دل به مهر پدر آشنا کن


دین خود را به مادر ادا کن

 


ای پدر، ای گرانمایه مادر


جان فدای صفای شما باد


با شما از سر و زر چه گویم


هستی من فدای شما باد

!

با شما، صحبت از «من» خطا رفت


من که باشم؟ بقای شما باد!

 

 

ای اهورا


من که امروز، در باغ گیتی


چون درختی همه برگ و بارم


رنج‌های گران پدر را


با کدامین زبان پاس دارم


سر به پای پدر می‌گذارم


جان به راه پدر می‌سپارم

 


یاد جان سوختن‌های مادر


لحظه‌ای از وجودم جدا نیست


پیش پایش چه ریزم؟ که جان را


قدر یک موی مادر بها نیست


او خدا نیست، اما وفایش

کمتر از لطف و مهر خدا نیست...

نوشته شده در جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |


http://farhangkhane.ir/images/stories/new/adabiaat/ashkhaas/daneshvar.moshiri.jpg

علی دهباشی نویسنده و از دوستان خانوادگی سیمین دانشور در مراسم تشییع زنده یاد سیمین دانشور با ذکر خاطره ای از آن مرحومه گفت: وقتی برای عبدالحسین زرین کوب مراسمی گرفته بودیم شعر مرحوم فریدون مشیری را برای دانشور خواندم و وی از آن شعر بسیار خوشش آمد و هر بار که او را می‌دیم این شعر را برایش می‌خواندم. شعر فریدون مشیری را در ادامه می خوانید:

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری

درخت‌ها و چمن‌ها و شمعدانی‌ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته‌اند

ترا به نام صدا می‌کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت‌ها لب حوض

درون آینه‌ی پاک آب می‌نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو نگاه تو در ترانه‌ی من

تو نیستی که ببینی چگونه می‌گردد

نسیم روح تو در باغ بی‌جوانه‌ی من

چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنان‌که دلم خواسته است ساخته‌ام

چه نیمه شب‌ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر

به چشم هم‌زدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته‌ام

به خواب می‌ماند

تنها به خواب می‌ماند

چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می‌شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه دراین خانه است

غبار سربی اندوه، بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده‌ی من

به‌جز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروب‌های غریب

در این رواق نیاز

پرنده‌ی ساکت و غمگین

ستاره‌ی بیمار است

دو چشم خسته‌ی من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی …

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت

 سر را به تازیانه او خم نمی کنم!

 افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم

 زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.

 با تازیانه های گرانبار جانگداز

 پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!

 جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است

 این بندگی، که زندگیش نام کرده است!

 بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی

 جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.

 گر من به تنگنای ملال آور حیات

 آسوده یکنفس زده باشم حرام من!

 تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب

 می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.

 هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک

 تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !

 ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟

 من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.

 یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن

 با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

 ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !

 زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.

 شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ

 روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!

 ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست

 بر من ببخش زندگی جاودانه را !

 منشین که دست مرگ زبندم رها کند.

 محکم بزن به شانه من تازیانه را .

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

بالاترین ناباوری مرگ است!

در عرصه پیکارمان با مرگ،

تدبیری نمی دانیم

وقتی شبیخون می زند،ناچار

در بهت،در ناباوری،خاموش می مانیم!

او را که تا دیروز می دیدیم،

او را که با هر ذره جان دوست میداشتیم،

ناگاه!

باور کرد باید؟!

                   این خاموشی مطلق،

                                           این بهت،این بغض،

                                                        این فاصله،این ظلمت،

این سرما  و این سرسام؟

                                      این آوار؟

این سنگ سرد؟!

                        این گور؟

این تا همیشه؟

                    تا ابد؟

                           تا بی نهایت؟  

                                             دور....!

آنگاه،

        بی او،

                  باز این مصیبت گاه،

                                             و این راه...!

 

ناباوری تیری ست!

تیری گران،جانسوز.

ان گونه جانسوز است،

کز بال باورهای مان،

خون می چکد امروز!

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

مپندارید بوم نا امیدی باز

به بام خاطر من میکند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است

مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

مگر می ، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد

مگر این می پرستی ها و مستی ها

برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟

مگر افیون افسونکار

نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد

مگر دنبال آرامش نمی گردید

چرا از مرگ می ترسید ؟

کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید

می و افیون فریبی تیز بال و تند پروازند

اگر درمان اندوهند

خماری جانگزا دارند

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید

خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند

چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟

بهشت جاودان آنجاست

گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است

همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است

نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی

نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی

جهان آرام و جان آرام

امان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند !

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دنیا که هر جا هر که را زَر در ترازو زور در بازوست

جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید

که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند

درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !

همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟

چرا از مرگ می ترسید ؟

نوشته شده در جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

شب ها که دریا، می کوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

***

شب ها که می خواند، آن مرغ دلتنگ،

تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛

***

شب ها که می ریخت، خون شقایق،

از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛

***

شب ها که می سوخت، چون اخگر سرخ

در پای آتش، دل های یاران؛

***

شب ها که بودیم، در غربت دشت

بوی سحر را، چشم انتظاران؛

***

شب ها که غمناک، با آتش دل،

ره می سپردیم، در زیر باران؛

غمگین تر از ما، هرگز نمی دید

چشم ستاره، در روزگاران !

***

ای صبح روشن ! چشم و دل من

روی خوشت را آئینه داران !

بازآ که پر کرد، چون خنده تو

آفاق شب را، بانگ سواران !

نوشته شده در شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه میپرداختم ,

عاقبت افسانه مردم شدم !

×××××××××××××××××

 ای سکوت ای مادر فریادها !

ساز جانم از تو پر آوازه بود

تا در آغوش تو راهی داشتم ,

چون شراب کهنه شعرم تازه بود .

××××××××××××××××××

 در پناهت برگ و بار من شکفت ,

تو مرا بردی به شهر یادها ,

من ندیدم خوشتر از جادوی تو ,

ای سکوت ای مادر فریادها .

××××××××××××××××

گم شدم در این هیاهو گم شدم ,

تو کجایی تا بگیری داد من ؟

گر سکوت خویش را میداشتم ,

زندگی پر بود از فریاد من !

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

طوفان سهمناک به یغما گشود دست

می کند و می ربود و می افکند و می شکست

لختی تگرگ مرگ فرو ریخت، سپس

طوفان فرو نشست

 

بادی چنین مهیب نزیبد بهار را

کز برگ و گل برهنه کند شاخسار را

در شعله های خشم بسوزاند این چنین

گل را و خار را

 

اکنون جمال باغ بسی محنت آور است

غمگین تر از غروب غم انگیز آذر است

بر چشم هر چه می نگرم در عزای باغ

از اشک غم تر است

 

آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند

در موج سیل تا به گریبان نشسته اند

لب های باز کرده به لبخند شوق را

در خاک بسته اند

 

آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن

لادن شکسته، یاس به گل خفته در چمن

گل ها، شکوفه ها بر خاک ریخته

چون آرزوی من

 

مادر که مرد سوخت بهار جوانیم

خندید برق رنج به بی آشیانیم

هر جا گلی به خاک فتد یاد می کنم

از زندگانیم

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

سر از دریا برون آورد خورشید

چو گل، بر سینه دریا، درخشید

شراری داشت، بر شعر من آویخت

فروغی داشت، بر روی تو بخشید !

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

صدف سینه من عمری

گهر عشق تو پروردست

کس نداند که درین خانه

طفل با دایه چه ها کردست

همه ویرانی و ویرانی

 همه خاموشی و خاموشی

سایه افکنده به روزنه

پیچک خشک فراموشی

روزگاری است درین درگاه

بوی مهر تو نه پیچیدست

روزگاری است که آن فرزند

حال این دایه نپرسیدست

من و آن تلخی و شیرینی

من و آن سایه و روشنها

من و این دیده اشک آلود

که بود خیره به روزنها

یاد باد آن شب بارانی

که تو در خانه ما بودی

شبم از روی تو روشن بود

 که تو یک سینه صفا بودی

رعد غرید و تو لرزیدی

رو به آغوش من آوردی

کام ناکام مرا خندان

به یکی بوسه روا کردی

باد هنگامه کنان برخاست

شمع لبخند زنان بنشست

رعد در خنده ما گم شد

برق در سینه شب بشکست

نفس تشنه تبدارم

به نفس های تو می آویخت

خود طبعم به نهان می سوخت

عطر شعرم به فضا می ریخت

چشم بر چشم تو می بستم

دست بر دست تو می سودم

به تمنای تو می مردم

به تماشای تو خوش بودم

چشم بر چشم تو می بستم

شور و شوقم به سراپا بود

 دست بر دست تو می رفتم

هرکجاعشق تو می فرمود

از لب گرم تو می چیدم

گل صد برگ تمنا را

در شب چشم تو میدیدم

سحر روشن فردا را

سحر روشن فردا کو

گل صد برگ تمنا کو

 اشک و لبخند و تماشا کو

آنهمه قول و غزل ها کو

باز امشب شب بارانی است

از هوا سیل بلا ریزد

 بر من و عشق غم آویزم

اشک از چشم خدا ریزد

من و اینهمه آتش هستی سوز

 تا جهان باقی و جان باقی است

بی تو در گوشه تنهایی

بزم دل باقی و غم ساقی است
 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 دست مرا بگیر که باغ نگاه تو

چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود

من جاودانیم که پرستوی بوسه ات

بر روی من دردی ز بهشت خدا گشود

اما چه میکنی

دل

را که در بهشت خدا هم غریب بود

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

غم آمده غم آمده انگشت بر در میزند

هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر میزند

ای دل بکش یا کشته شو غم را در اینجا ره مده

 گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در

میزند

از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا

غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

عشق هرجا رو کند آنجا خوش است

گر به دریا افکند دریا خوش است

گر بسوزاند در آتش دلکش است

ای خوشا آن دل که در این آتش است

تا بینی عشق را آیینه وار

آتشی از جان خاموشت برآر

هر چه می خواهی به دنیا نگر

دشمنی از خود نداری سخت تر

عشق پیروزت کند بر خویشتن

عشق آتش می زند در ما و من

عشق را دریاب و خود را واگذار

تا بیابی جان نو خورشیدوار

عشق هستی زا و روح افزا بود

هر چه فرمان می دهد زیبا بود
 

نوشته شده در چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

تو را دارم ای گل, جهان با من است

تو تا با منی, جان جان با من است

چو می تابد از دور پیشانی ات

کران تا کران آسمان با من است

چو خندان به

سوی من آیی به مهر

بهاری پر از ارغوان با من است

کنار تو هر لحظه گویم به خویش

که خوشبختی بی کران با من است

روانم بیاساید از هر غمی

چو بینم که مهرت روان با من است

چه غم دارم از تلخی روزگار

شکرخنده آن دهان با من است

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت !

 نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت!

 نخستین کلامی که دلهای ما را

 به بوی خوش آشنائی سپرد و به مهمانی عشق برد

 

پر از مهر بودی

 

پر از نور بودم

 

همه شوق بودی

 

همه شور بودم

 

چه خوش لحظه هایی که دزدانه ، از هم

 نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!

 چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را

 به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم!

 

 

دو آوای تنهای سرگشته بودیم

 رها در گذرگاه هستی

 به سوی هم از دورها پر گشودیم

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 

درون اینه ها درپی چه می گردی ؟

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

بیا ز سنگ بپرسیم

زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام را نمی داند

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است

نگاه کن

نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ

چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه بری ؟

خانه خدا سنگ است

به قصه های غریبانه ام ببخشایید

که من که سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبور

دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد

چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد

در آن مقام که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد

چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم

دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

از آن که عاقبت کار جام با سنگ است

بیا ز سنگ بپرسیم

نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟

درون اینه ها در پی چه می گردی ؟

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته ان

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها لب حوض

درون اینه پک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو مگاه تو درترانه من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام

به خواب می ماند


تنها به خواب می ماند

چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه دیرن خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده سکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

دریا، - صبور وسنگین -

می خواند و می نوشت

"... من خواب نیستم !

خاموش اگر نشستم ،

مرداب نیستم !

روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم

روشن شود که آتشم و آب نیستم !"

نوشته شده در چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

باران، قصیده واری،

- غمناک -

آغاز کرده بود.

***

می خواند و باز می خواند،

بغض هزار ساله ی درونش را

انگار می گشود

اندوه زاست زاری خاموش!

ناگفتنی است...

این همه غم؟!

ناشنیدنی است!

***

پرسیدم این نوای حزین در عزای کیست؟

گفتند: اگر تو نیز،

از اوج بنگری

خواهی هزار بار از اوج تلخ تر گریست!

نوشته شده در چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

ای عشق، شکسته ایم، مشکن ما را

اینگونه به خاک ره میفکن ما را

ما در تو به چشم دوستی می بینیم

ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

نوشته شده در چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |


"دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"

ز خود بیگانه، از هستی رمیده

از این بی درد مردم، رو نهفته

شرنگ ناامیدی ها چشیده

 

دل از بی همزبانی ها فسرده

تن از نامهربانی ها فسرده

ز حسرت پای در دامن کشیده

به خلوت، سر به زیر بال برده

 

به خلوت، سر به زیر بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بی زبانی را گشودند

سکوت جاودانی را شکستند

 

مپرسید، ای سبکباران! مپرسید

که این دیوانه ی از خود به در کیست؟

چه گویم! از که گویم! با که گویم!

که این دیوانه را از خود خبر نیست

 

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه

به دریایی درافتد بیکرانه

لبی، از قطره آبی تر نکرده

خورد از موج وحشی تازیانه

 

مپرسید، ای سبکباران مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید

نوشته شده در چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

سرگذشت گل غم

نوشته شده در دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

لب دریا، جدال تور و ماهی،

ز وحشت می رود چشمم سیاهی،

تپیدن های جان ها بود بر خاک،

کنار هم، گناه و بیگناهی !

 


نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

نشسته ماه بر گردونه عاج .

به گردون می رود فریاد امواج .

چراغی داشتم، کردند خاموش،

خروشی داشتم، کردند تاراج ...

نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

برای گلیندا نویسنده ی وبلاگ http://biya-2.persianblog.ir


ای ستاره ها که از جهان دور

چشمتان به چشم بی فروغ ماست

نامی از زمین و از بشر شنیده اید؟

در میان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟؟


این غبار محنتی که در دل فضاست

این دیار وحشتی که در فضا رهاست

این سرای ظلمتی که آشیان ماست

در پی تباهی شماست


گوشتان اگر به ناله من آشناست

از سفینه ای که می رود به سوی ماه

از مسافری که می رسد ز گرد راه

از زمین فتنه گر حذر کنید!

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاه ست!


ای ستاره ای پیش دیده ی منی

باورت نمی شود که در زمین

هر کجا به هر که می رسی

خنجری میان مشت خود نهفته است

پشت هر شکوفه ی تبسمی

خار جانگزای حیله ای شکفته است


آن که با تو می زند صلای مهر

جز به فکر غارت دل تو نیست

گر چراغ روشنی به راه توست

چشم گرگ جاودان گرسنه ای است


ای ستاره ما سلام مان بهانه است

عشقمان دروغ جاودانه است

در زمین زبان حق بریده اند

حق زبان تازیانه است

وان که با تو صادقانه درد و دل کند

های های گریه شبانه است


ای ستاره باورت نمی شود

در میان باغ بی ترانه زمین

ساقه های سبز آشتی شکسته است

لاله های سرخ دوستی فسرده است

غنچه های نورس امید

لب به خنده وا نکرده مرده است

پرچم بلند سرو راستی

سر به خاک غم سپرده است!!


ای ستاره باورت نمی شود

آن سپیده دم که با صفا وناز

در فضای بیکرانه می دمید

دیگر از زمین رمیده است

این سپیده ها سپیده نیست

رنگ چهره زمین پریده است!!


آن شقایق شفق که می شکفت

عصرها میان موج نور

دامن از زمین کشیده است

سرخی و کبودی افق

قلب مردم به خاک و خون تپیده است

دود و آتش به آسمان رسیده است!!


ابرهای روشنی که چون حریر

بستر عروس ماه بود

پنبه های داغ های کهنه است


ای ستاره ای ستاره غریب

از بشر مگوی و از زمین نپرس

زیر نعره گلوله های آتشین

از صفای گونه های آتشین مپرس


زیر سیلی شکنجه های دردناک

از زوال چهره های نازنین مپرس

پیش چشم کودکان بی پناه

از نگاه مادران شرمگین مپرس!!...


در جهنمی که از جهان جداست

در جهنمی که پیش دیده ی خداست

از لهیب کوره ها و کوه نعش ها

از غریو زنده ها میان شعله ها

بیش از این مپرس!!!

بیش از این مپرس!!!...


ای ستاره ای ستاره غریب

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم؟؟

پس چرا به داد ما نمی رسد؟؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد؟؟


بگذریم از این ترانه های درد

بگذریم از این فسانه های تلخ

بگذر از من ای ستاره شب گذشت

قصه سیاه مردم زمین

بسته راه خواب ناز تو!

می گریزد از فغان سرد من

گوشِ از ترانه بی نیاز تو!!!


ای که دست من به دامنت نمی رسد،

اشک من به دامن تو می چکد...


با نسیم دلکش سحر،

 چشم خسته تو بسته می شود

بی تو در حصار این شب سیاه،

عقده های گریه شبانه ام،

در گلو شکسته می شود....

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

ماه بودی....

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

لب دریا، سحر گاهان و باران،

هوا، رنگ غم چشم انتظاران،

نمی پیچد صدای گرم خورشید،

نمی تابد چراغ چشم یاران

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 از دل و دیده ، گرامی تر هم

                            آیا هست ؟

- دست ،

      آری ، ز دل و دیده گرامی تر :

                                        دست  !

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

    دست در دست کسی ،

                       یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست کسی

                        یعنی : پیمان دو عشق !

دست در دست کسی داری اگر ،

                                    دانی ، دست ،

چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

در فروبسته ترین دشواری، در گرانبارترین نومیدی،
بارها بر سر خود بانگ زدم: هیچت ار نیست مخور خون جگر،
دست که هست!
بیستون را یاد آور، دستهایت را بسپار به کار،
کوه را چون پرِ کاه از سر راهت بردار!
وه چه نیروی شگفت انگیزیست،
دست هایی که به هم پیوسته ست!
به یقین، هرکه به هر جای در آید از پای
دست هایش بسته ست!
دست در دست کسی،
یعنی: پیوند دو جان!
دست در دست کسی،
یعنی: پیمان دو عشق!
دست در دست کسی داری اگر،
دانی، دست، 
چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست،
لحظه ای چند که از دست طبیب،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد،
نوشداروی شفابخش تر از داروی اوست!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

شمع نیم مرده 

چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم 
بر این سرای ماتم و در این دیار رنج 
بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم 
ما را غم خزان و نشاط بهار نیست 
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم 
گر دست ما ز دامن مقصد کوته است 
از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم 
تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را 
ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم 
یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم 
چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم 
از عمر جز ملال ندیدم و همچنان 
چشم امید بسته به فردا نشسته ایم 
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم 
ای گل بر این نوای غم انگیز ما ببخش 
کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم 
تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر 
مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم 
تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما 
ما یکدل و هزار تمنا نشسته ایم 
چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم 
سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته ایم 

نوشته شده در یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را 
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق 
شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم 

ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین 
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من 
ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند 
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
 
ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی 
ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم 
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه 
مانند شمع سوختم و اشک ریختم 
ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها 
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید 
یا جان من ز من بستانید بی درنگ 
یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید 
آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من 
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم 
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من 
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم 
آخر اگر پرستش او شد گناه من 
عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست 
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من 
او هستی من است که آینده دست اوست 
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است 
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند 
اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری
 

نوشته شده در یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 

حرف طرب انگیز

(فریدون مشیری)


هیچ جزیادتو،رویای دلاویزم نیست

هیچ جزنام تو،حرف طرب انگیزم نیست


عشق میورزم ومی سوزم وفریادم نه!

دوست میدارم ومیخواهم وپرهیزم نیست

 

نورمی بینم ومی رویم ومبالم شاد

شاخه میگسترم وبیم زپائیزم نیست


تابه گیتی دل ِازمهرتولبریزم هست

کارباهستی ازدغدغه لبریزم نیست


بخت آن را که شبی پاک ترازباد سحر

باتو،ای غنچه‌ی نشکفته بیامیزم نیست


تو به دادم برس ای عشق،که با اینهمه شوق

چاره جزآن که به آغوش تو بگریزم نیست

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

پیشاپیش روز پدر رو به پدر خودم وهمه ی پدران فداکار ایرانی تبریک میگم.

پند

هان ای پدر پیر که امروز
می نالی ازین درد روانسوز
علم پدر آموخته بودی
واندم که خبردار شدی سوخته بودی
افسرد تن و جان تو در خدمت دولت
قاموس شرف بودی
و ناموس فضیلت
وین هردو شد از بهر تو اسباب مذلت
چل سال غم و رنج ببین با تو چه ها کرد
دولت رمق و روح ترا از تو جدا کرد
چل سال ترا برده انگشت نما کرد
آنگاه چنین خسته و آزرد ه رها کرد
از مادر بیچاره من یاد کن امروز
هی جامه قبا کرد
خون خورد و گرو داد و غذا کرد و
دواکرد
جان بر سر این کار فدا کرد
هان ای پدر پیر
کو آن تن و آن روح سلامت
کو آن قد و قامت
فریاد کشد روح تو فریاد ندامت
علم پدر آموخته بودی
واندم که خبر دار شدی سوخته بودی
از چشم تو آن نور کجا رفت
 آن خاطر پر شور کجا رفت
میراث پدر هم سر این کار هبا رفت 


وان شعله که بر جان شما رفت
دودش همه در دیده ما رفت
امروز تو ماندی و همین درد روانسوز
نفرین نکند سود به استاد بدآموز
چل سال اگر خدمت بقال نمودی
امروز به این رنج گرفتار نبودی
هان ای پدر پیر
چل سال در این مهلکه راندی
عمری به تماشا و تحمل گذراندی
دیدی همه ناپاکی و خود پاک بماندی
آوخ که مرا نیز بدین ورطه کشاندی
علم پدر آموخته ام من
چون او همه در دام بلا سوخته ام من
چون او همه اندوه و غم اندوخته ام من
ای کودک من مال بیندوز
وان علم که گفتند میاموز
 

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 شعری زیبا از فریدون مشیری تقدیم به ونوس(یا همون زهره-خدای عشق)

ای بر سر بالینم افسانه سرا دریا

افسانه عمری تو باری به سر آ دریا

ای اشک شباهنگت آیینه صد اندوه

ای ناله شبگیرت آهنگ عزا دریا

با کوکبه خورشید

در پای تو میمیرم

بر دار به بالینم دستی به دعا دریا

امواج تو نعشم را افکنده در این ساحل

دریا ب مرا دریاب مرا دریا

زان گمشدگان آخر با من سخنی سر کن

تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دریا

چون من همه آشوبی در فتنه این طوفان

ای هستی ما یکسر آشوب و بلا دریا

با زمزمه باران در پیش تو میگریم

چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دریا

تنهایی و تاریکی آغاز کدورتهاست

خوش وقت سحر خیزان وان صبح و صفا دریا

بردار و ببر دریا این پیکر بی جان را

در سینه گردابی بسپار و بیا دریا

تو مادر بی خوابی من کودک بی آرام

لالایی خود سر کن از

بهر خدا دریا

دور از خس و خاکم کن موجی زن و پاکم کن

وین قصه مگو با کس کی بود و کجا دریا

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

سحر خندد به نور زرد فانوس

پرستویی دهد بر جفت خود بوس

نگاهم میدود بر سینه راه

ترا دیگر نخواهم دید افسوس

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

دست مرا بگیر که باغ نگاه تو

چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود

من جاودانیم که پرستوی بوسه ات

بر روی من دردی ز بهشت خدا گشود

اما چه میکنی

دل

را که در بهشت خدا هم غریب بود

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

نیمه شب بود و غمی تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بیدار،

ریخت از پرتو لرزندهء شمع

سایه دسته گلی بر دیوار،

 

 گل همه بود ولی روح نداشت

 سایه ای مضطرب و لرزان بود،

 چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه

گویا:مردهء و سرگردان بود،

 

شمع خاموش شد از تندی باد

اثر از سایه به دیوار نماند

کس نپرسید کجارفت؟ که بود؟

که دمی چند در اینجا گذراند؟

 

این منم خسته در این کلبه تنگ

جسم در مانده ام از روح جداست؟

من اگر سایه خویشم یارب

روح آواره من کیست؟ کجاست؟ 

نوشته شده در شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

بیگانه

غم آمده غم آمده انگشت بر در میزند

هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر میزند


ای دل بکش یا کشته شو غم را در اینجا ره مده

گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در میزند


از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا

غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند

نوشته شده در جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

چشم صنوبران سحرخیز 
بر شعله بلند افق خیره مانده بود
دریا بر گوهر نیامده آغوش می گشود
سر می کشید کوه
آیا در آن کرانه چه می دید؟
پر می کشید باد
آیا چه می شنید، که سرشار از امید، با کوله بار شادی
از دره می گذشت، در دشت می دوید
هنگامه ای شکفت
یکباره آسمان و زمین را فرا گرفت
نبض زمان و قلب جهان تند می تپید
دنیا در انتظار معجزه ... خورشید می دمید

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

با مرگ ماه روشنی از آفتاب رفت
چشمم و چراغ عالم هستی به خواب رفت
الهام مرد و کاخ بلند خیال ریخت
نور از حیات گم شد و شور از شراب رفت
این تابناک تاج
خدایان عشق بود
در تندباد حادثه همچون حباب رفت
این قوی نازپرور دریای شعر بود
 در موج خیز علم به اعماق آب رفت

این مه که چون منیژه لب چاه مینشست
 گریان به تازیانه افراسیاب رفت
بگذار عمر دهر سرآید که عمر ما
چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت

ای دل بیا
سیاهی شب را نگاه کن
در اشک گرم زهره ببین یاد ماه کن

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

خورشید جاودانی

در صبح آشنایی شیرین مان 

ترا
 گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود
در این غروب تلخ جدایی هنوز هم
 می خواهمت چو روز نخست ولی چه سود
می خواستی
به خاطر سوگند های خویش
در بزم عشق بر سرمن جام نشکنی
میخواستی به پاس صفای سرشک من
این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی
پنداشتی که کوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش میشود
پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز
درتنگنای سینه
فراموش می شود
تو رفته ای که
بی من تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق ترا تا ج سر کنم
روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور
من شبچراغ عشق تو را نیز می برم
 عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تست
خورشید جاودانی دنیای دیگرم
 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |


مرا عمری به دنبالت کشاندی 
سرانجامم به خاکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس 
که سطری هم از این دفتر نخواندی 
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت 
پس از مرگم سرشکی هم فشاندی
گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی

 

نوشته شده در شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

آسمان کبود 

بهارم دخترم از خواب برخیز 
شکر خندی بزن شوری برانگیز
گل اقبال من ای غنچه ناز 
بهار آمد تو هم با او بیامیز

 
بهارم دخترم آغوش وا کن 
که از هر گوشه گل آغوش وا کرد 
زمستان ملال انگیز بگذشت 
بهاران خنده بر لب آشنا کرد 


بهارم دخترم صحرا هیاهوست 
چمن زیر پر و بال پرستوست 
کبود آسمان همرنگ دریاست 
کبود چشم تو زیبا تر از اوست 


بهارم دخترم نو روز آمد 
تبسم بر رخ مردم کند گل 
تماشا کن تبسم های او را 
تبسم کن که خود را گم کند گل 


بهارم دخترم دست طبیعت 
اگر از ابرها گوهر ببارد 
وگر از هر گلش جوشد بهاری 
بهاری از تو زیبا تر نیارد 


بهارم دخترم چون خنده صبح 
امیدی می دمد در خنده تو
به چشم خویشتن می بینم از دور 
بهار دلکش آینده تو

نوشته شده در شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 

می بینمت هنوز به دیدار واپسین 
گریان در آمدی که : (( فریدون ،خدا نخواست.))
غافل که من به جز تو خدای نداشتم
اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست!

بیچاره دل که خطای تو در چشم او نکوست
گوید به من : (( هر آن چه که او کرد،خوب کرد!))
((فردای ما)) نیامد و خورشید آرزو
تنها سپیده ای زد و آنگه...غروب کرد.

نوشته شده در جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

همه می پرسند :
چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ،
روی این آبی آرام بلند ،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟ 

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت ،
مات و مبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر ،

نه به آب ،
نه به برگ ،
نه به این آبی آرام بلند ،

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،
من به این جمله نمی اندیشم

من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر ،
رقص عطر گل یخ را با باد ،
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل ،
همه را می شنوم ، می بینم .
من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می اندیشم .
همه وقت ،
همه جا ،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را ، تنها تو بدان !
تو بیا
تو بمان با من ، تنها تو بمان !

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند .
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز ،
تو بگیر ،
تو ببند !

تو بخواه
پاسخ چلچله ها را ، تو بگو !
قصه ی ابر هوا را ، تو بخوان !
تو بمان با من ، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است ،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

"فریدون مشیری"

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme