باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

ناگه نِگه به مُحسبِ مستم اوفتاد
لب تر نکرده جام می از دستم اوفتاد

گفتم ز راه فسق گریزم به کوی زهد
لیکن گذر به کوچه بن‌بستم اوفتاد

ای بحر علم غوطه زدم در تو سال‌ها 
و آخر کفی ز موجِ تو در دستم اوفتاد

مُردم هزار بار به طوفان لُجّه‌ات 
تا مرده ماهی‌‌ای، ز تو در شستم اوفتاد

از بس جوابِ نیست شنیدم «سنا» ز تو
آتش ز نیستیِ تو در هستم اوفتاد


 

نوشته شده در یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme