باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

نه! 
کاری به کار عشق ندارم! 
من هیچ چیز و هیچ کسی را 
دیگر 
در این زمانه دوست ندارم 

انگار 
این روزگار چشم ندارد من و تو را 
یک روز 
خوشحال و بی‌ملال ببیند 

زیرا 
هر چیز و هر کسی را 
که دوست تر بداری 
حتی اگر که یک نخ سیگار 
یا زهر مار باشد 
از تو دریغ می‌کند... 

پس 
من با همه وجودم 
خودم را زدم به مُردن 
تا روزگار، دیگر 
کاری به من نداشته باشد 
این شعر تازه را هم 
ناگفته می‌گذارم... 
تا روزگار بو نبرد... 

گفتم که 
کاری به کار عشق ندارم! 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme