باغ سكوت من
بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...
ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی تو که آتشکدهی عشق و محبت بودی به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من باز در خواب شب دوش ترا میدیدم وای بر من که توام خواب شب دوش شدی
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی
چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی
که خود از رقت آن بیخود و بیهوش شدی
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو میکشم
| Design By : Mihantheme |
