باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

آه ، ای ناشناس ناهمرنگ 
 
بازگو ، خفته در نگاه تو چیست ؟
 
چیست این اشتیاق سرکش و گنگ 
 
در پس دیده ی سیاه تو چیست ؟
 
چیست این ؟ شعله یی ست گرمی بخش
چیست این ؟ آتشی ست جان افروز
چیست این ، اختری ست عالمتاب 
چیست این ؟‌ اخگری ست محنت سوز 
بر لبان درشت وحشی ی تو 
 
گرچه نقشی ز خنده پیدا نیست 
 
لیک در دیده ی تو لبخندی ست 
 
که چو او ، هیچ خنده زیبا نیست 
شوق دارد ،‌ چو خواهش عاشق 
از لب یار شوخ دلبندش
 
شور دارد ، چو بوسه ی مادر 
به رخ نازدانه فرزندش
آه ، ای ناشناس ناهمرنگ 
نگهی سخت ‌آشنا داری
دل ما با هم است پیوسته 
گرچه منزل زما جدا داری
آه ، ای ناشناس !‌ می دانم 
که زبان مرا نمی دانی
لیک چون من که خواندم از نگهت 
از رخم نقش مهر می خوانی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme