باغ سكوت من
بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...
ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیم بنده را نام خویشتن نبود هر چه ما را لقب نهند آنیم دوستان در هوای صحبت یار زر فشانند و ما سر افشانیم … سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ ار این ماجراست دل شده ی پایبند گردن جان در کمند زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست؟ گر بزنندم به تیغ در نظرش بی دریغ دیدن او یک نظر صد چو منش خون بهاست گر برود جان ما در طلب وصل دوست حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر حکم تو بر من رواست زجر تو بر من رواست من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی خلق گویند برو دل به هوای دگری ده نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی
تن آدمی شریف است ، به جان آدمیت نه همین لباس زیبا ست ، نشان آدمیت چه میان نقش دیوار و میان آدمیت ؟ َحیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت که همی سخن بگوید ، به زبان آدمیت که فرشته ره ندارد ، به مقام آدمیت همه عمر زنده باشی ، به روان آدمیت
بنگر که تا چه حد است ، مکان آدمیت به در آی تا ببینی ، َطیَران آدمیت
هم از آدمی شنیدیم ، بیان آدمیت سعدی
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موئیت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهند کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیده ست تو را بر منش انکاری هست
نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود؟
جان و سر را نتوان گفت که: مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست
که نه من مستم، در دور تو هشیاری هست؟!
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانی است که بر هر سر بازاری هست
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی
«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد که بدانست که دربند تو خوشتر که رها
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
خور و خواب و خشم و شهوت ، شغب است و جهل و ظلمت
به حقیقت آدمی باش ، وگرنه مرغ باشد
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی ؟
اگر این درندهخویی ز طبیعتت بمیرد
رسد آدمی به جایی ، که بجز خدا نبیند
َطیَران مرغ دیدی ؟ تو ز پایبند شهوت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
| Design By : Mihantheme |
