باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

 چه فکر می کنی؟

جهان چو آبگینه شکسته ای ست

که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت

چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ

زمان بی کرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی ست

این درنگ درد و رنج

به سان رود

که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش

نوشته شده در جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام آرام

می

گذشت از مرز دنیا ها

باز تصویری غبار آلود

زان شب کوچک  ‚ شب میعاد

زان اطاق ساکت سرشار

از سعادت های بی بنیاد

در سیاهی دستهای من

می شکفت از حس دستانش

شکل سرگردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش

ریشه هامان در سیاهی ها

قلب هامان میوه های نور

یکدیگر را سیر میکردیم

با بهار باغهای دور

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویا ها

زورق اندیشه ام آرام

میگذشت از مرز دنیا ها

روزها رفتند و من دیگر

خود نمیدانم کدامینم

آن مغرور سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم ؟

بگذرم گر از سر پیمان

میکشد

این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

نوشته شده در پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

تو را می خواهم و دانم که هرگز

 به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به

رویت

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

مرو ! بگذار در این واپسین دم

ز دیدارت دلم سیراب گردد

شبح پنهان شد و در خورد بر هم

چرا

امید بر عشقی عبث بست ؟

چرا در بستر آغوش او خفت ؟

چرا راز دل دیوانه اش را

به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟

چرا؟...او شبنم پاکیزه ای بود

که در دام گل خورشید افتاد

سحرگاهی چو خورشیدش بر آمد

به کام تشنه اش لغزید و جان داد

به جامی باده شور افکنی بود

که در عشق

لبانی تشنه می سوخت

چو می آمد ز ره پیمانه نوشی

بقلب جام از شادی می افروخت

شبی نا گه سر آمد انتظارش

لبش در کام سوزانی هوس ریخت

چرا آن مرد بر جانش غضب کرد ؟

چرا بر ذره های جامش آویخت ؟

کنون این او و این خاموشی سرد

نه پیغامی نه پیک آشنایی

نه در چشمی نگاه

فتنه سازی

نه آهنگ پر از موج صدایی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

آنچه در من نهفته دریاییست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریا ها

بس که لبریزم از تو می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست
 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

عشق هرجا رو کند آنجا خوش است

گر به دریا افکند دریا خوش است

گر بسوزاند در آتش دلکش است

ای خوشا آن دل که در این آتش است

تا بینی عشق را آیینه وار

آتشی از جان خاموشت برآر

هر چه می خواهی به دنیا نگر

دشمنی از خود نداری سخت تر

عشق پیروزت کند بر خویشتن

عشق آتش می زند در ما و من

عشق را دریاب و خود را واگذار

تا بیابی جان نو خورشیدوار

عشق هستی زا و روح افزا بود

هر چه فرمان می دهد زیبا بود
 

نوشته شده در چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

تو را دارم ای گل, جهان با من است

تو تا با منی, جان جان با من است

چو می تابد از دور پیشانی ات

کران تا کران آسمان با من است

چو خندان به

سوی من آیی به مهر

بهاری پر از ارغوان با من است

کنار تو هر لحظه گویم به خویش

که خوشبختی بی کران با من است

روانم بیاساید از هر غمی

چو بینم که مهرت روان با من است

چه غم دارم از تلخی روزگار

شکرخنده آن دهان با من است

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 

ای امید دل، چو جان در خویشتن می جویمت

وای بر من، در خراب آباد تن می جویمت

چون نسیم، آسیمه سر، افتان و خیزان، دربدر

بی خبر از خویش، در دشت و دمن می جویمت

می شوم پنهان چو بوی گل به خلوتگاه راز

در درون غنچه گل پیرهن می جویمت

در گلوی دردمند نی، نوا سر می دهم

در هوای نغمه مرغ چمن می جویمت

هر کجا شور جنون برپا بُوَد، می خوانمت

هر کجا عشق است دور از ما و من می جویمت

سوسنم با ده زبان خاموش، اما همچو شمع

با زبانی شعله ور در انجمن می جویمت

در صفای جویباران، در ترنّمهای رود

در دل دریای پرموج و شکن می جویمت

در طلوع آفتاب هر غزل پر می کشم

بر فراز کهکشانهای سخن می جویمت

تو فروغ جاودانی در میان جان من

ای تو من، ای من تو، حیرانم که من می جویمت!

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش

 تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟

 کدام فتنه بی رحم

 عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم ؟

شب آفتاب

ندارد

 و زندگانی من بی تو

چو جاودانه شبی

 جاودانه تاریک است

 تو در صبوری من

 اشتیاق کشتن خویش

 و انهدام وجود مرا نمی بینی

 منم که طرح مودت به رنج بی پایان

و شط جاری اندوه بسته ام اما

تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟

 تو را چه

می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟

ز من چگونه گریزی

تو و گریز از خویش ؟

به سوی عشق بیا

 وارهان دل از تشویش

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

این حال من بی توست 

بغض غزلی بی لب 

افتاده ترین خورشید 

زیر سم اسب شب 

این حال من بی توست 

دلداده تر از فرهاد 

شوریده تر از مجنون 

حسرت به دلی در باد 

پیدا شو که می ترسم 

از بستر بی قصه 

پیدا شو نفس برده 

می ترسه ازت غصه 

بی وقفه ترین عاشق 

موندم که تو پیداشی 

بی تو همه چی تلخه 

باید که تو هم باشی

نوشته شده در دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

من همونم که یه روز                     می خواستم دریا بشم 

می خواستم بزرگترین                   دریای این دنیا بشم

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

بهر خدا دریا

دور از خس و خاکم کن موجی زن و پاکم کن

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 شعری زیبا از فریدون مشیری تقدیم به ونوس(یا همون زهره-خدای عشق)

ای بر سر بالینم افسانه سرا دریا

افسانه عمری تو باری به سر آ دریا

ای اشک شباهنگت آیینه صد اندوه

ای ناله شبگیرت آهنگ عزا دریا

با کوکبه خورشید

در پای تو میمیرم

بر دار به بالینم دستی به دعا دریا

امواج تو نعشم را افکنده در این ساحل

دریا ب مرا دریاب مرا دریا

زان گمشدگان آخر با من سخنی سر کن

تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دریا

چون من همه آشوبی در فتنه این طوفان

ای هستی ما یکسر آشوب و بلا دریا

با زمزمه باران در پیش تو میگریم

چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دریا

تنهایی و تاریکی آغاز کدورتهاست

خوش وقت سحر خیزان وان صبح و صفا دریا

بردار و ببر دریا این پیکر بی جان را

در سینه گردابی بسپار و بیا دریا

تو مادر بی خوابی من کودک بی آرام

لالایی خود سر کن از

بهر خدا دریا

دور از خس و خاکم کن موجی زن و پاکم کن

وین قصه مگو با کس کی بود و کجا دریا

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme