باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

نیمه شب بود و غمی تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بیدار،

ریخت از پرتو لرزندهء شمع

سایه دسته گلی بر دیوار،

 

 گل همه بود ولی روح نداشت

 سایه ای مضطرب و لرزان بود،

 چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه

گویا:مردهء و سرگردان بود،

 

شمع خاموش شد از تندی باد

اثر از سایه به دیوار نماند

کس نپرسید کجارفت؟ که بود؟

که دمی چند در اینجا گذراند؟

 

این منم خسته در این کلبه تنگ

جسم در مانده ام از روح جداست؟

من اگر سایه خویشم یارب

روح آواره من کیست؟ کجاست؟ 

نوشته شده در شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme