باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم،

وقتی که دیگر رفت

من به انتظارآمدنش نشستم،

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست داشته باشد

من او را دوست داشتم،

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم ،

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم

چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن

و چه سخت است تنها شدن!

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

آنچه میخواهیم، نیستیم

و

آنچه هستیم، نمیخواهیم 

آنچه دوست داریم، نداریم

و

آنچه داریم، دوست نداریم 

و

عجیب است

هنوز امیدوار به فردائی روشن هستیم

ساعتها را بگذارید، بخوابند .

بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

دنیا را بد ساخته اند.........

کسی را که دوست داری،تورادوست نمی دارد.

کسی که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین .....هرگز به هم

نمی رسند و این رنج است . زندگی یعنی این.......؟؟  

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که
با هر نفس گامیبه تو نزدیک تر میشوم ,این زندگی من است.

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

تنهایی یعنی بی کسی،

جدایی یعنی بی اویی،بی او ماندن.

بی او ماندن یعنی او را داشتن

و به او عشق ورزیدن

نوشته شده در جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

دکترشریعتی می فرمایند که:

دنیارا بد ساخته اند 

کسی را که تو دوست داری او دوستت ندارد ،

کسی تو را دوست دارد تو دوستش نمیداری ،

وقتی هر دو همدیگر را دوست دارید از آیین ورسم زندگی به هم نمیرسید واین یعنی:

رنج زندگی

نوشته شده در جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی، لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی، ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته، تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی، زمین و آسمان را کفر می‌گویی، نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان، تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر، عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی، نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌، ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .

نوشته شده در جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

آه چه حالتی دارد! نه به وصف می آید و نه  به فهم! دوست داشتن چه قدرتی دارد، در خویشاوندی و صمیمیت راستین چه نیروی معجزه گر خدایی نهفته است. چه لذتی      است اینجا در "خود را نادیده گرفتن " در "خود را لقمه لقمه کردن" و به دهان دوست     دادن که  بجود و بجود و بجود و طعم و عصاره اش را بمکد و تفاله اش را بر خاک بریزد و     این خود بهترین زندگی کردن است! و اینها و اینگونه نعمت ها را همه از او دارم! من         کی با این حالات آشنا بودم؟ کودک را، پدرش، مادرش می زند و او به گریه می افتد و         از درد فریاد می کشد، اما چه می کند؟ با چهره برافروخته و چشمانی سرخ و گونه های خیس از اشک، خود را به دامن مادرش یا پدرش، همان که آزارش داده است می افکند.  

نوشته شده در جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

  • هر کس مسیحی دارد، بودایی که باید از غیب برسد ، ظهور کند ، بر او ظاهر گردد و نیمه اش را در بر گیرد و تمام شود. زندگی جستجوی نیمه ها است در پی نیمه ها ، مگر نه وحدت غایت آفرینش است ؟ پروانه مسیح شمع است ، شمع تنها در جمع ، چشم انتظار او بود ، مگر نه هر کسی در انتظار است؟

نوشته شده در جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

بارالها

برای همسایه ای که نان مرا ربود نان،

برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی،

برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش

و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق

میطلبم.

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی

دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme