باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

نمی‌‌دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمی‌‌خواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم،

که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی،

دَم گرم ِخوشش را بر گلویم سخت بفشارد،

و خواب ِخفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدینسان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را…

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme