باغ سكوت من
بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...
چه فکر می کنی؟ جهان چو آبگینه شکسته ای ست که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ زمان بی کرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش دست مرا بگیر که باغ نگاه تو چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود من جاودانیم که پرستوی بوسه ات بر روی من دردی ز بهشت خدا گشود اما چه میکنی دل را که در بهشت خدا هم غریب بود غم آمده غم آمده انگشت بر در میزند هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر میزند ای دل بکش یا کشته شو غم را در اینجا ره مده گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در میزند از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند
به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته من چرا افسرده است این قلب پر سوز ز جمع آشنایان میگریزم به کنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگیها به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم ویکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت بدامانم دو صد پیرایه بستند از این مردم که تا شعرم شنیدند برویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بد نام گفتند دل من ای دل دیوانه من که می سوزی از این بیگانگی ها مکن دیگر ز دست غیر فریاد خدا را بس کن این دیوانگی ها در دو چشمش گناه می خندید بر رخش نور ماه می خندید در گذرگاه آن لبان خموش شعله یی بی پناه می خندید شرمناک و پر از نیازی گنگ با نگاهی که رنگ مستی داشت در دو چشمش نگاه کردم و گفت باید از عشق حاصلی برداشت سایه یی روی سایه یی خم شد در نهانگاه رازپرور شب نفسی روی گونه یی لغزید بوسه یی شعله زد میان دو لب تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟ کدام فتنه بی رحم عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم ؟ شب آفتاب ندارد و زندگانی من بی تو چو جاودانه شبی جاودانه تاریک است تو در صبوری من اشتیاق کشتن خویش و انهدام وجود مرا نمی بینی منم که طرح مودت به رنج بی پایان و شط جاری اندوه بسته ام اما تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟ تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟ ز من چگونه گریزی تو و گریز از خویش ؟ به سوی عشق بیا وارهان دل از تشویش دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به بادها می داد و دستهای سپیدش را به آب می بخشید دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثار من می کرد دلم برای کسی تنگ است که تا شمال ترین شمال و در جنوب ترین جنوب همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت که بود با من و یوسته نیز بی من بود و کار من ز فراقش فغان و شیون بود کسی که بی من ماند کسی که با من نیست کسی .... دگر کافی ست
دوباره با من باش پناه خاطره ام ای دو چشم روشن باش هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست اگر چه فاصله ما چگونه بتوان گفت ؟ هنوز با من هست کجایی ای همه خوبی تو ای همه بخشش چه مهربان بودی وقتی که شعر می خواندی چه مهربان بودی وقتی که مهربان بودی چگونه نفس تو رادر حصار خویش گرفت تو ای که سیر در آفاق روح می کردی چه شد چه شد که سخن از شکست می گویی تو ای که صحبت فتح الفتوح می کردی حکایت زبان حال حضرت باری تعالی با مجنون است: یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق، آن شب مست مستش کرده بود فارغ ازجام الستش کرده بود گفت یا رب از چه خارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای خسته ام زین عشق ،دل خونم نکن من که مجنونم، تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو، من نیستم گفت ای دیوانه، لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی چون قایق شکسته ز توفانم ساحل مرا به خویش نمی خواند امواج می خروشند امواج سهمگین ایا کدام موج اینک مرا چو طعمه به گرداب می دهد ؟ گرداب می ربایدم از اوج موجها در کام خود گرفته مرا تاب می دهد فریاد می کشم ایا کدام دست برپای این نهنگ گران بند می زند ؟ ساحل مرا به وحشت گرداب دیده است لبخند می زند
تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است هنوز پنجره باز است تو از بلندی ایوان به باغ می نگری درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند تمام گنجشکان که درنبودن تو مرا به باد ملامت گرفته ان ترا به نام صدا می کنند هنوز نقش ترا از قراز گنبد کاج کنار باغچه زیر درخت ها لب حوض درون اینه پک آب می نگرند تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است طنین شعر تو مگاه تو درترانه من تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه من چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید به روی لوح سپهر ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر به چشم همزدنی میان آن همه صورت ترا شناخته ام به خواب می ماند تنها به خواب می ماند چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هرچه دیرن خانه ست غبار سربی اندوه بال گسترده است تو نیستی که ببینی دل رمیده من بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است غروب های غریب در این رواق نیاز پرنده سکت و غمگین ستاره بیمار است دو چشم خسته من در این امید عبث دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است تو نیستی که ببینی
بسترم صدف خالی یک تنهایی است و تو چون مروارید گردن آویز کسان دیگری ...
ترا قسم بحقیقت ، ترا قسم بوفا ترا قسم بمحبت ، ترا قسم بصفا ترا بمیکده ها و ترا بمستی می ترا بزمزمه ی جویبار و ناله نی ترا بچشم سیاهی که مستی آموزد ترا بآتش آهی که خانمان سوزد ترا قسم بدل و آرزو ، برسوایی ترا بشعله عشق و ترا بشیدایی ترا قسم بحریم مقدس مستی ترا بشور جوانی ، ترا باین هستی ترا بگردش چشمی که گفتگو دارد ترا بسینه تنگی که آرزو دارد ترا بقصه لیلا و غصه مجنون ترا به لاله صحرا نشسته اندر خون ترا بمریم خاموش و سوسن غمگین ترا بحسرت فرهاد و ناله شیرین ترا بشمع شب افروز جمع سر مستان ترا بقطره اشک چکیده در هجران ترا قسم به غم عشق و آشناییها دل چو شیشه من مشکن از جداییها مرا تو بی سببی نیست به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟ ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه ی تاریک؟ کلام از نگاه تو شکل می بندد خوشا نظر بازی که تو آغاز می کنی ! پس پشت مردمکانت فریاد کدام زندانی است، که آزادی را به لبان برآماسیده ی گل سرخی پرتاب می کند؟ ورنه، این ستاره بازی حاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست نگاه از صدای تو ایمن می شود .چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی! و دلت کبوتر آتشی ست، در خون تپیده به بام تلخ. با این همه چه بالا چه بلند پرواز می کنی
سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی من اگه دوست نداشتم پای غم هات نمی موندم واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم داری آب می شی ، می میری اینو از همه شنیدم دارم از دوریت می میرم ؛ تا کنار من نسوزی از دلم نمی ری عمرم نفسامی که هنوزی تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم - که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت
طفلی به نام شادی، دیریست گمشده است. با چشمهای روشنِ براق، با گیسویی بلند به بالای آرزو. هرکس از او نشانی دارد، ما را کند خبر. نه!
بذارروسینه ام سرتوچشمای خیس وترتو بذارتاسیرنگات کنم بوبکشم پیرهنتو بغل کن وبچسب بهم بکش دوباره دست بهم جزتوکسی روندارم نزدیکتراز نفس بهم آدم غماش یادش میاد؛ یه حالتی توچشمات؛ که عشق خودش باهاش میاد
از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش - قصه تلخ جدائی ها سر هر رهگذرش مرگ عشق و آشنایی هاست از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری ست بیابان تا بیابانش پر از درد است *** مرا سنگ صبوری نیست گلی جان با توام سنگ صبورم باش! شبم را روشنائی بخش گلی، دریای نورم باش !
من ندانم که کیم من فقط می دانم که تویی، شاه بیت غزل زندگیم لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم شاه مهره ی دل رفته بود من لاف بردن می زدم تنهایی یعنی بی کسی، جدایی یعنی بی اویی،بی او ماندن. بی او ماندن یعنی او را داشتن و به او عشق ورزیدن آه چه حالتی دارد! نه به وصف می آید و نه به فهم! دوست داشتن چه قدرتی دارد، در خویشاوندی و صمیمیت راستین چه نیروی معجزه گر خدایی نهفته است. چه لذتی است اینجا در "خود را نادیده گرفتن " در "خود را لقمه لقمه کردن" و به دهان دوست دادن که بجود و بجود و بجود و طعم و عصاره اش را بمکد و تفاله اش را بر خاک بریزد و این خود بهترین زندگی کردن است! و اینها و اینگونه نعمت ها را همه از او دارم! من کی با این حالات آشنا بودم؟ کودک را، پدرش، مادرش می زند و او به گریه می افتد و از درد فریاد می کشد، اما چه می کند؟ با چهره برافروخته و چشمانی سرخ و گونه های خیس از اشک، خود را به دامن مادرش یا پدرش، همان که آزارش داده است می افکند. گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
از دل و دیده ، گرامی تر هم آیا هست ؟ - دست ، آری ، ز دل و دیده گرامی تر : دست ! زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ، بی گمان دست گرانقدرتر است . دست در دست کسی ، یعنی : پیوند دو جان ! دست در دست کسی یعنی : پیمان دو عشق ! دست در دست کسی داری اگر ، دانی ، دست ، چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست الهه عشق در دام عشق( عشق ونوسو آدونیس)
شاخه همخون جدا مانده من من درین گوشه که از دنیا بیرون است، انگار با من از همه کس آشناتری
تو میری با یکی دیگه، که قدرت رو نمی دونه که رویاتو نمی فهمه نگاهت رو نمی خوانه به تو عادت کنه شاید یا شاید عاشقت باشه ولی قلبش می تونه رو کسی غیر از تو هم باشه تو رو اصلا نمی شناسه براش فرقی نداری تو تو رو اصلا نمی شناسه براش فرقی نداری تو جواب عشق و چی میدی جواب آرزوهاتو جواب اون که بعد من می خواد عاشق بشه با تو تو میری با یکی دیگه که ازچشمات نمی ترسه نمی دونی که این یعنی شروع مرگ من( ) میشه براش فرقی نداری تو تو رو اصلا نمی شناسه براش فرقی نداری تو تو رو اصلا نمی شناسه گریز به تو از تو می نویسم شمع نیم مرده حرف طرب انگیز (فریدون مشیری) هیچ جزیادتو،رویای دلاویزم نیست هیچ جزنام تو،حرف طرب انگیزم نیست عشق میورزم ومی سوزم وفریادم نه! دوست میدارم ومیخواهم وپرهیزم نیست نورمی بینم ومی رویم ومبالم شاد شاخه میگسترم وبیم زپائیزم نیست تابه گیتی دل ِازمهرتولبریزم هست کارباهستی ازدغدغه لبریزم نیست بخت آن را که شبی پاک ترازباد سحر باتو،ای غنچهی نشکفته بیامیزم نیست تو به دادم برس ای عشق،که با اینهمه شوق چاره جزآن که به آغوش تو بگریزم نیست عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد عشق طوفانی و متلاطم است عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند عشق یک فریب بزرگ و قوی است عشق در دریا غرق شدن است عشق بینایی را می گیرد عشق خشن است و شدید و ناپایدار عشق همواره با شک آلوده است از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند عشق تملک معشوق است عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند در عشق رقیب منفور است، عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است دکتر علی شریعتی همیشه اما در من کسی نوید دهد که میرسم به تو شاید هزارسال دگر صدای قلب ترا پشت آن حصار بلند همیشه می شنوم همیشه سوی تو می آیم همیشه در راهم سحر خندد به نور زرد فانوس پرستویی دهد بر جفت خود بوس نگاهم میدود بر سینه راه ترا دیگر نخواهم دید افسوس به آسانی مرا از من ربودی درون کوره غم آزمودی دلت آخر به سرگردانیم سوخت نگاهم را به زیبایی گشودی که نیرنگ است و افسون است و جادوست ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که او زهر است اما نوشداروست
هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر میزند گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در میزند غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند
بدرستی که شیعیان ما قلبشان از هر ناخالصی و حیله و تزویر پاک است. امام حسین ( ع ) با مرگ ماه روشنی از آفتاب رفت این مه که چون منیژه لب چاه مینشست ای دل بیا خورشید جاودانی در صبح آشنایی شیرین مان ترا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه اندیشه ام اندیشه فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است زمان در بستر شب خواب و بیدار است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوش شب را همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند همین فردای افسون ریز رویایی همین فردا که راه خواب من بسته است همین فردا که روی پرده پندار من پیداست همین فردا که ما را روز دیدار است همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست همین فردا همین فردا من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد زمان در بستر شب خواب و بیدار است سیاهی تار می بندد چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است به هر سو چشم من رو میکند فرداست سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند قناری ها سرود صبح می خوانند من آنجا چشم در راه توام ناگاه ترا از دور می بینم که می آیی ترا از دور می بینم که میخندی ترااز دورمی بینم که می خندی و می آیی نگاهم باز حیران تو خواهد ماند سراپا چشم خواهم شد ترا در بازوان خویش خواهم دید سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت برایت شعر خواهم خواند برایم شعر خواهی خواند تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید وگر بختم کند یاری در آغوش تو ای افسوس سیاهی تار می بندد چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز زمان در بستر شب خوابو بیدار است شراب بدین افسونگری وحشی نگاهی مزن بر چهره رنگ بی گناهی شرابی تو شراب زندگی بخش شبی می نوشمت خواهی نخواهی
نمی دانم چه می خواهم خدا یا

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بیملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ میکند...
پس
من با همه وجودم
خودم را زدم به مُردن
تا روزگار، دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته میگذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!
سرتوبذار روشونه هام خوابت بگیره؛
بذار تا آروم دل بیتابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره؛
حتی من ازشنیدنش گریه م میگیره
وقتی چشات خوابش میاد؛
در و دیوار گواهی بدهند کاری هست
آدونیس بنا به روایت «اوویدیوس» شاعر بزرگ لاتین،هم پسر و هم نواده «کیئور» پادشاه قبرس بود.این پادشاه مردی زیبا و آراسته و بسیار موقر و شریف بود،بدین جهت «میرا» دختر زیبای هوسباز و آتشین مزاج او که عشق گناهکارانه ای از وی در دل داشت امید آنرا که پدرش حاضر به هم خوابگی با وی شود را نداشت و در عین حال به هیچ قیمت نمی توانست از این خواهش دل صرف نظر کند بدین جهت حیله ای اندیشید ویک نیمه شب، با استفاده از تاریکی کاخ وارد اتاق خواب پدر شد و خویش را به جای ملکه مادر خویش جا زد و با شاه هم بستر شد ،و پیش از آنکه سپیده صبح بدمد از بستر عشق بیرون آمد و به اطاق خود رفت .
با این همه بعد از مدتی رازش کمابیش از پرده بیرون افتاد زیرا از شب هم خوابگی باردار شده بود ، برای فرار از خشم پدر و رسوائی خود به عربستان گریخت و در آنجا بود که آدونیس را بدنیا آورد. آدونیس پسری به زیبایی قرص آفتاب بود،و آنقدر خوشگل که چون پا به بلوغ گذاشت از دست دختران اطراف سر به بیابان نهاد و به طور فراری تا «بیبلوس» شهر معروف فینیقیه در نزدیک بیروت کنونی رفت،و چون شکارچی زبردستی بود به کوه های لبنان پناه برده و هفته های متوالی در آنجا سرگرم شکار شد.
یکروز آدونیس در گرماگرم شکار افکنی ،ناگهان زنی جوان و نیمه برهنه را در برابر خود یافت ،زیباترین زنی که به عمر دیده بود و البته حق داشت زیرا این زن، عشق آفرین بزرگ آسمان «ونوس» دختر خدای خدایان «زئوس» بود که جمال او خدایان را نیز به شور و شر افکنده و در بزم آسمانی آنان آتش افروزی کرده بود ، ولی در اینجا ونوس شهر آشوب و عشق آفرین خود برای اولین بار به دام عشق افتاد زیرا«اروس» پسر شیطان و بازی گوش او که به فرمان مادرش دلهای افراد را آماج تیر می کرد و آنها را عاشق هم می ساخت ، برای شیطنت، مادرش را آماج تیر کرد و باعث شد عشق این جوان زیبا دل الهه عشق آفرین را به تپش در آورد.
ازاینجا ماجرای پرهیجان شیرین عشق بازی الهه عشق و زیبایی ،باجوانی از خاک نشینان که نمی دانست با زیباییش کدام زنی را اسیر وی کرده و کدام تنی را در آغوش وی افکنده است آغاز شد و این ماجرا چنان ونوس را غرق در عشق و هوس کرد که روزهای دراز اصلاً پای وی به آسمان نرسید.این غیبت ممتد و بی سابقه ، خدایان عاشق پیشه را که یکی از آنان شوهر وی بود و دیگران همه در نهان دل بدام عشقش داشتند نگران کرد و به کنجکاوی برانگیخت و در نتیجه «مریخ»(از او به نام های مارس و آرس نیز یاد شده)خدای جنگ که فاسق رسمی زهره بود و عربده جوئی و چاقوکشی او دیگران را از نزدیکی علنی با الهه هوسباز آسمان باز می داشت به جریان این قضیه پی برد و تصمیم گرفت داغ این پسرک زمینی را به دل ونوس بگذارد.
یک روز آدونیس که ساعتی از ونوس دور شده بود تا به شکار بپردازد ،گراز زیبا و چالاکی را در برابر خویش یافت ، وچهارنعل دنبال او به تاخت در آمد، گراز و اسب مسافتی دراز در دل کوه و جنگل پیمودند تا به کنار رودخانه ای رسیدند و ایستادند، و در آنجا بود که ناگهان گراز به صورت مریخ در آمد و با نیروی خدائی خود آدونیس را بر زمین کوفت و سینه اش را از هم بدرید.
ونوس در دنبال جای پای اسب ،خود را به آنجا رسانید و محبوبش را مرده یافت و در کنارش دسته ای از گلهای وحشی زیبا را دید که از جای قطره های خون آدونیس سر بر زده بود،و آنرا از آن پس گل « فراموشم مکن »نامیدند. این همان گل کوچک آبی رنگی است که در اواسط بهار در کوهستانهای ایران می روید.
ونوس تن آدونیس را به صورت گل شقایق در آورد و خودش به آسمان رفت تا از پدر خویش تقاضا کند که دوباره آدونیس را زنده کند از همان وقت نیز در خوابگاه خود را به روی مریخ بست و عربده جوئی های این خدای پر شر و شور این در را به روی او نگشود اما ونوس این بار با رقیبی دیگر مواجه شد.
بدین ترتیب که آدونیس مثل همه مردگان بعد از مرگ به دیار تاریک زیر زمین رفت که «پرسفونه» ملکه زیبای دیار خاموشی به همراه شوهرش «هادس» خدای دوزخ ،فرمانروایان آن بودند.پرسفونه خواهر زاده خدای خدایان و زنی بسیار زیبا بود، این ملکه دیار خاموشان به شوهرش وفادار بود ولی دیدار آدونیس تاب از کف او برد و وی را بی اختیار به آغوش این جوان ماهرو افکند،به طوری که چون خدای خدایان بر اثر بی تابی های و تقاضاهای ونوس بالاخره رضا داد که آدونیس دوباره زنده شود ،پرسفونه هر دو پا را دریک کفش کرد و گفت هرکس دیگری را بخواهید پس می دهم ولی این پسرک زیبا را پس نمی دهم.بالاخره خدای خدایان دور از چشم شوهران ونوس و پرسفونه ، با این دو الهه عاشق پیشه مجلسی آراست و طرفین موافقت کردند که نیمی از سال را آدونیس در روی زمین مال ونوس و نیمی دیگرش را در زیر زمین مال پرسفونه باشد.
از آن پس رودی را که آدونیس بنا به افسانه های یونانی در کنار آن کشته شده بود رود آدونیس نام نهادند و هرسال یک بار دختران و پسران بیشمار به کنار این رود می رفتند و تا صبح در نور مشعل ها پایکوبی می کردند و سرود می خواندند و روز بعد را تا غروب مستانه در کنار هم می خفتند و عقیده آنان این بود که در این روز، امواج رودخانه به رنگ خون آدونیس در می آیند و قرمز می شوند.دختران تازه عاشق یونانی و رومی برای اینکه دل ونوس را به خود نرم کنند در معبد او وی را به آدونیس قسم می دادند و برای این جوان زیبا ارمغان می آوردند وقربانی می کردند.
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی است هوا؟ یا گرفته است هنوز؟
آسمانی به سرم نیست،از بهاران خبرم نیست،
آنچه می بینم دیوار است، آه، این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است که چو بر می کشم از سینه نفس، نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی میماند
کورسویی ز چراغی رنجور ، قصه پرداز شب ظلمانی است
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی است
از هر صدای خوب برایم صداتری
آیینه ای به پاکی سر چشمه ی یقین
با اینکه روبروی منی و مکدری
تو عطر هر سیده و نجوای هر نسیم
تو انتهای هر ره و آن سوی هر دری
لالای پر نوازش باران نم نمی
خاک مرا به خواب گل سرخ می بری
انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدا خوب برایم صداتری
درهای ناگشوده ی معنای هر غروب
مفهوم سر به مهر طلوع مکرری
هم روح لحظه های شکوفایی و طلوع
هم روح لحظه های گل یاس پرپری
از تو اگر که بگذرم ، از خود گذشته ام
هرگز گمان نمی برم از من ، تو بگذری
انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری
من غرقه ی تمای غرقاب های مرگ
تو لحظه ی عزیز رسیدن به بندری
من چیره می شوم به هراس غریب مرگ
از تو مراست وعده ی میلاد دیگری
از تو اگر که بگذرم از خود گذشته ام
هرگز گمان نمی برم از من تو بگذری
انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری
به تو ای همیشه در یاد
ای همیشه از تو زنده
لحظه های رفته بر باد
وقتی که بن بست غربت
سایه سار قفسم بود
زیر رگبار مصیبت
بی کسی تنها کسم بود
وقتی از آزار پاییز
برگ و باغم گریه می کرد
قاصد چشم تو آمد
مژده ی روییدن آورد
به تو نامه می نویسم
ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پیوست
ای همیشگی ترین عشق
در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا
تا ابد در حسرت تو
به تو نامه می نویسم
نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسیدم
قلمم به گریه افتاد
ای تو یارم روزگارم
گفتنی ها با تو دارم
ای تو یارم
از گذشته یادگارم
به تو نامه می نویسم
ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پیوست
در گریز ناگزیرم
گریه شد معنای لبخند
ما گذشتیم و شکستیم
پشت سر پلهای پیوند
در عبور از مسلخ تن
عشق ما از ما فنا بود
باید از هم می گذشتیم
برتر از ما عشق ما بود
چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم
بر این سرای ماتم و در این دیار رنج
بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم
ما را غم خزان و نشاط بهار نیست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم
گر دست ما ز دامن مقصد کوته است
از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم
تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را
ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم
یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم
چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم
از عمر جز ملال ندیدم و همچنان
چشم امید بسته به فردا نشسته ایم
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم
ای گل بر این نوای غم انگیز ما ببخش
کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم
تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر
مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم
تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما
ما یکدل و هزار تمنا نشسته ایم
چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم
سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته ایم
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
دوست داشتن در دریا شنا کردن
دوست داشتن بینایی می دهد
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست
بسی گفتند دل از عشق برگیر
بیگانه
غم آمده غم آمده انگشت بر در میزند
ای دل بکش یا کشته شو غم را در اینجا ره مده
از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا
چشمم و چراغ عالم هستی به خواب رفت
الهام مرد و کاخ بلند خیال ریخت
نور از حیات گم شد و شور از شراب رفت
این تابناک تاج
خدایان عشق بود
در تندباد حادثه همچون حباب رفت
این قوی نازپرور دریای شعر بود
در موج خیز علم به اعماق آب رفت
گریان به تازیانه افراسیاب رفت
بگذار عمر دهر سرآید که عمر ما
چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت
سیاهی شب را نگاه کن
در اشک گرم زهره ببین یاد ماه کن
گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود
در این غروب تلخ جدایی هنوز هم
می خواهمت چو روز نخست ولی چه سود
می خواستی
به خاطر سوگند های خویش
در بزم عشق بر سرمن جام نشکنی
میخواستی به پاس صفای سرشک من
این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی
پنداشتی که کوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش میشود
پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز
درتنگنای سینه
فراموش می شود
تو رفته ای که
بی من تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق ترا تا ج سر کنم
روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور
من شبچراغ عشق تو را نیز می برم
عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تست
خورشید جاودانی دنیای دیگرم
مرد تنها
شبی با خیال تو هم خونه شد دل
نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی ندیدی پریشونیامو
فقط باد و بارون شنیدن صدامو
غمت سرد و وحشی به ویرونه می زد
دلم با تو خوش بود و پیمونه می زد
نه مرد قلندر نه آتش پرستم
فقط با خیالت شبا مست مستم
الهی سحر پشت کوها بمیره
خدا این شبا رو از عاشق نگیره
نه یک شب که هر شب دلم بی قراره
می خواد مثل بارون بباره بباره
شب مرد تنها پر از یاد یاره
پر از گریه تلخ بی اختیاره
شب مرد تنها شب بی تو مردن
شب غربت و دل به مستی سپردن
شبای جوونی چه بی اعتباره
همش بی قراری همش انتظاره

| Design By : Mihantheme |


