باغ سكوت من
بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...
بذارروسینه ام سرتوچشمای خیس وترتو بذارتاسیرنگات کنم بوبکشم پیرهنتو بغل کن وبچسب بهم بکش دوباره دست بهم جزتوکسی روندارم نزدیکتراز نفس بهم آدم غماش یادش میاد؛ یه حالتی توچشمات؛ که عشق خودش باهاش میاد
سرتوبذار روشونه هام خوابت بگیره؛
بذار تا آروم دل بیتابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره؛
حتی من ازشنیدنش گریه م میگیره
وقتی چشات خوابش میاد؛ نوشته شده در سهشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ساعت
۱٢:٤٦ ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |
| Design By : Mihantheme |
