باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

 تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش

 تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟

 کدام فتنه بی رحم

 عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم ؟

شب آفتاب

ندارد

 و زندگانی من بی تو

چو جاودانه شبی

 جاودانه تاریک است

 تو در صبوری من

 اشتیاق کشتن خویش

 و انهدام وجود مرا نمی بینی

 منم که طرح مودت به رنج بی پایان

و شط جاری اندوه بسته ام اما

تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟

 تو را چه

می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟

ز من چگونه گریزی

تو و گریز از خویش ؟

به سوی عشق بیا

 وارهان دل از تشویش

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

دلم برای کسی تنگ است

 که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

و گیسوان بلندش را به بادها می داد

و دستهای سپیدش را به آب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است

 که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

 وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

 که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را نثار من می کرد

 دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین

شمال

 و در جنوب ترین جنوب

 همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت

که بود با من و

یوسته نیز بی من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

 کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

 کسی ....

دگر کافی ست

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

ای داد

 تند باد

 توفان و سیل و صاعقه هر سوی ره گشاد

 دیگر به اعتماد که باید بود ؟

دیوار اعتماد

فرو رخت

 و کسوت بلند تمنا

 بر قامت بلند تو کوتاهتر نمود

 پایان آشنایی

آغاز رنج تفرقه ای سخت دردناک

 هر سوی سیل

 سنگین و سهمناک

من از کدام نقطه

آغاز می کنم ؟

توفان و سیل و صاعقه

اینک دریچه را

من با کدام جرات

 سوی ستاره سحری

باز می کنم ؟

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

چون قایق شکسته ز توفانم

 ساحل مرا به خویش نمی خواند

 امواج می خروشند

 امواج سهمگین

 آیا

کدام موج

اینک مرا چو طعمه به گرداب می دهد ؟

گرداب می ربایدم از اوج موجها

در کام خود گرفته مرا تاب می دهد

فریاد می کشم

آیا کدام دست

برپای این نهنگ گران بند می زند ؟

ساحل مرا به وحشت گرداب دیده است

 لبخند می زند
 

نوشته شده در شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه 

بی تو سرگردانتر ، از پژواکم 

در کوه 

گرد بادم در دشت 

برگ پاییزم ، در پنجه ی باد 

بی تو سرگردانتر 

از نسیم سحرم 

از نسیم سحر سرگردان

بی سرو سامان 

بی تو - اشکم 

دردم 

آهم

آشیان برده ز یاد 

مرغ درمانده به شب گمراهم 

بی تو خاکستر سردم ، خاموش

نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق 

نه مرا بر لب ، بانگ شادی 

نه خروش

بی تو دیو وحشت

هر زمان می دردم 

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد 

و اندر این دوره بیدادگریها هر دم 

کاستن 

کاهیدن..کاهش جانم 

کم... کم..

نوشته شده در پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

دلم برای کسی تنگ است

 که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

و گیسوان بلندش را به بادها می داد

و دستهای سپیدش را به آب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است

 که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

 وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

 که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را نثار من می کرد

 دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین

شمال

 و در جنوب ترین جنوب

 همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت

که بود با من و

یوسته نیز بی من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

 کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

 کسی .... دگر کافی ست

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

دوباره با من باش

 پناه خاطره ام

ای دو چشم روشن باش

هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست

 اگر چه فاصله ما

 چگونه بتوان گفت ؟

هنوز با

من هست

کجایی ای همه خوبی

تو ای همه بخشش

چه مهربان بودی وقتی که شعر می خواندی

چه مهربان بودی وقتی که مهربان بودی

چگونه نفس تو رادر حصار خویش گرفت

تو ای که سیر در آفاق روح می کردی

چه شد

 چه شد که سخن از شکست می گویی

 تو ای که صحبت

فتح الفتوح

می کردی

نوشته شده در جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

وقتی که بامدادان

 مهر سپهر جلوه گری را

 آغاز می کند

 وقتی که مهر پلک گرانبار خواب را

 با ناز

و کرشمه ز هم باز می کند

 آنگه ستاره سحری

 در سپیده دم خاموش می شود

 آری

من آن ستاره ام که فراموش گشته ام

 و بی طلوع گرم تو در زندگانیم

 خاموش گشته ام

نوشته شده در جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

در میان من و تو فاصله هاست.

گاه می اندیشم

ــ می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!



تو توانایی بخشش داری.

دست های تو توانایی آن را دارد 

که مرا ،

زندگانی بخشد .

چشم های تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر بر جسته ای از زندگی من هستی.



دفتر عمر مرا ،

با وجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست



می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من 

آنچه را می بخشی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

سراسر شب من قصه مصیبت بود
 
صدای سرزنش ذهن در سکوت گذشت 

سکوت سکوت سکوت 

مگر صدای من از قعر چاه می آمد ؟

مگر صدای من از ذهن من عبور نکرد ؟

مگر درختان را 

نسیم ساحر تسلیم شب نوازش داد ؟

شب ای شب 

ای شب ظلمت گرفته در آغوش
 
دلم گرفت از این غارهای بی مافذ
 
به آفتاب بگو نیزه های نورش کو ؟

به آفتاب بگو لاله بی تو پر پر شد 

چراغ باغ فرومرد 

پس غرورش کو ؟

حصار خاطره ام را جرقه روشن کرد
 
صدای پایی از آن دورهای دور آمد 

سکوت شب بشکست 

دل گرفته من از جرقه روشن شد
 
درون سینه دلم در میان شعله نشست 

مرا به وسوسه آفتاب دعوت کرد

ز روی دیده من پلک غرق خواب گشود 

کسی که پنجره را رو به آفتاب گشود
****حمید مصدق**** 

 

نوشته شده در جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
و سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آیا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
"
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست "
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند

 

حمید مصدق

 

نوشته شده در جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

باز برخواهم گشت

تو به من می خندی

من صدا می زنم :

" آی باز کن پنجره را "

پنجره را می بندی

با من اکنون چه نشتنها ، خاموشیها

با تو اکنون چه فراموشیهاست

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد

من اگر ما نشویم ، تنهایم

تو اگر ما نشوی

خویشتنی

***

دشتها نام تو را می گویند

کوهها شعر مرا می خوانند

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟

در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟

در من این شعله ی عصیان نیاز

در تو دمسردی پاییز که چه ؟

حرف را باید زد

درد را باید گفت

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از تو

متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنایی با شور ؟

و جدایی با درد ?

و نشستن در بهت فراموشی

یا غرق غرور ؟

سینه ام آینه ای ست

با غباری از غم

تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار

آشیان تهی دست مرا

مرغ دستان تو پر می سازند

آه مگذار ، که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

من چه می گویم ، آه

با تو اکنون چه فراموشیها

با من اکنون چه نشستها ، خاموشیهاست

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطرآلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

... زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش بر این شط مواج سیاه

همه عمر سفر می کردم

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور

گیسوان تو در اندیشه من

گرم رقصی موزون

کاشکی پنجه من

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست

چشم من چشمه ی زاینده ی اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

چون قایق شکسته ز توفانم

ساحل مرا به خویش نمی خواند

امواج می خروشند

امواج سهمگین

ایا کدام موج

اینک مرا چو طعمه به گرداب می دهد ؟

گرداب می ربایدم از اوج موجها

در کام خود گرفته مرا تاب می دهد

فریاد می کشم

ایا کدام دست

برپای این نهنگ گران بند می زند ؟

ساحل مرا به وحشت گرداب دیده است

لبخند می زند

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |


گفتم: «بهار

ــ خنده زد و گفت:

ــ «ای دریغ،

دیگر بهار رفته نمی آید.» 

گفتم: «پرنده؟

گفت:

«اینجا پرنده نیست.

اینجا گلی که لب باز کند به خنده نیست.» 

گفتم:

ــ درون چشم تو دیگر...؟

گفت:

«هرگز نشان ز باده ی مست کننده نیست.

اینجا به جز سکوت، سکوتی گزنده نیست.»

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

حمید مصدق خرداد 1343

سیب:

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 

“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت 

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 



چه روزهایی خوب

که در من و تو گل آفتاب می رویید

به شهر شهره شعر و شراب می رفتیم

به کشهکشان پر از آفتاب می رفتیم

قلندرانه

گریبان دردیه تا دامن

به آستانه حافظ

خراب می رفتیم

و چشمهای تو با من همیشه می گفتند

رها شو از تن خاکی

از این خیال که در خیل خوابهای داری

مرا به خواب مبین

بیا به خانه من

خوب من

به بیداری

به این فسانه شیرین به خواب می رفتیم

و چشمهای سیاهت سکوت می آموخت

ز چشمهای سیاهت همیشه می خواندم

به قدر ریگ بیابان دروغ می گویی

درون آن برهوت

این من و تو ما مبهوت

فریب خورده به سوی سراب می رفتیم
نوشته شده در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |


دوباره شب شد و با من 
حدیث بیداری 
گذشته بود شب از نیمه من ز هشیاری 
و پلکهای تو این حاجبان سحر مبین 
چو پرده های حریری برآفتاب افتاد 
در آن شب تاری 
نسیم از سر زلف تو 
بوی گل آورد 
شب از طراوت گیسوی تو نوازش یافت 
به وجد آمدم از آن طراوت و خواندم 
به چشمهای سیاهت که راحت جانند 
به آن دو جام بلور 
آن شراب بی مانند 
به آن دو اختر روشن 
دو آفتاب پر از مهر 
به آن دو مایه امید 
به آن دو شعر شرر خیز 
آن دو مروارید 
مرا ز خویش مران 
با خود آشنایی ده 
مرا از این غم بیگانگی رهایی ده 
بیا 
بیا و باز مرا قدرت خدایی ده

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

       غرق این پندارم

-  که چرا

              خانه کوچک ما

                               سیب نداشت

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

در من غم بیهودگیها می زند موج

در تو غرور از توان من فزونتر

در من نیازی می کشد پیوسته فریاد

در تو گریزی می گشاید هر زمان پر

***

ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست

ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت

ای کاش دست روز و شب با تار و پودش

از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت

***

اندیشه روز و شبم پیوسته این است

((‌من بر تو بستم دل ؟

دریغ از دل که بستم

افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم

در پای بتهائی که باید می شکستم

***

ای خاطرات روزهای گرم و شیرین

دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید

در این غروب سرد دردانگیز پائیز

با محنتی گنگ و غریبم واگذارید

***

اینک دریغا آرزوی نقش بر آب

اینک نهال عاشقی بی برگ و بی بر

در من،

غم بیهودگیها می زند موج

در تو،

غروری از توان من فزونتر

***

نوشته شده در جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست

از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش

- قصه تلخ جدائی ها

سر هر رهگذرش مرگ عشق و آشنایی هاست

از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری ست

بیابان تا بیابانش پر از درد است

***

مرا سنگ صبوری نیست

گلی جان با توام

سنگ صبورم باش!

شبم را روشنائی بخش

گلی، دریای نورم باش !

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

من ندانم که کیم

من فقط می دانم

که تویی،

شاه بیت غزل زندگیم

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

من تمنا کردم

که تو با من باشی

تو بمن گفتی

- هرگز، هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا این غصه این

هرگز

کشت

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

پس از توفان

پس از تندر

پس از باران

گل آرامش آوازی

به رنگ چشمهای روشنت دارد

نسیمی کز فراز باغ می آید

چه خوش بوی تنت دارد

 

من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم

تو می آئی و از باغ تنت صد بوسه می چینم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

تو ای شکوهمند من

شکوه دلپسند من

تو آن ستاره بوده ای

که مهر آسمان شدی

ز مهر برتر آمدی

فراز کهکشان شدی

 

به دره ها نگاه کن

به ژرف دره ها نگر

به تکه سنگهای سرد

به ذره ها نگاه کن

 

به من بتاب

که سنگ سرد دره ام

که کوچکم

که ذره ام

 

به من بتاب

مرا ز شرم مهر خویش آب کن

مرا به خویش جذب کن

مرا هم آفتاب کن 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 

محبوب خوب من

من عازم نبردم

گفتی وداع ؟

هرگز

دشمن وداع آخر خود را

بایست کرده باشد

من از نبرد

پیش تو

برمی گردم .

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

آن روز با تو بودم

امروز بی توام

 

آن روز که با تو بودم

- بی تو بودم

امروز که بی توام

- با توام

****

                            


نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme