باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

 تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

       غرق این پندارم

-  که چرا

              خانه کوچک ما

                               سیب نداشت

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme