باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

آه چه حالتی دارد! نه به وصف می آید و نه  به فهم! دوست داشتن چه قدرتی دارد، در خویشاوندی و صمیمیت راستین چه نیروی معجزه گر خدایی نهفته است. چه لذتی      است اینجا در "خود را نادیده گرفتن " در "خود را لقمه لقمه کردن" و به دهان دوست     دادن که  بجود و بجود و بجود و طعم و عصاره اش را بمکد و تفاله اش را بر خاک بریزد و     این خود بهترین زندگی کردن است! و اینها و اینگونه نعمت ها را همه از او دارم! من         کی با این حالات آشنا بودم؟ کودک را، پدرش، مادرش می زند و او به گریه می افتد و         از درد فریاد می کشد، اما چه می کند؟ با چهره برافروخته و چشمانی سرخ و گونه های خیس از اشک، خود را به دامن مادرش یا پدرش، همان که آزارش داده است می افکند.  

نوشته شده در جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
                                                       در و دیوار گواهی بدهند کاری هست

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٩ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 
روزی دل من که تهی بود و غریب 
از شهر سکوت به دیار تو رسید 
در شهر صدا که پر از زمزمه بود 
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید 
چشم تو مرا به شب خاطره برد 
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید 
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت 
دیوار سکوت به صدای تو شکست 
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من 
فریاد دلم به لبانم بنشست 
خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت 
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور 
دریای منی ، منم آن قایق خرد 
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور 

کنون تو مرا همه شوری و صدا 
کنون تو مرا همه نوری و امید 
در باغ دلم بنشین بار دگر 
ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی است هوا؟ یا گرفته است هنوز؟

من درین گوشه که از دنیا بیرون است،
آسمانی به سرم نیست،از بهاران خبرم نیست،
آنچه می بینم دیوار است، آه، این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است که چو بر می کشم از سینه نفس، نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می‌ماند
کورسویی ز چراغی رنجور ، قصه پرداز شب ظلمانی است
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی است

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 

حرف طرب انگیز

(فریدون مشیری)


هیچ جزیادتو،رویای دلاویزم نیست

هیچ جزنام تو،حرف طرب انگیزم نیست


عشق میورزم ومی سوزم وفریادم نه!

دوست میدارم ومیخواهم وپرهیزم نیست

 

نورمی بینم ومی رویم ومبالم شاد

شاخه میگسترم وبیم زپائیزم نیست


تابه گیتی دل ِازمهرتولبریزم هست

کارباهستی ازدغدغه لبریزم نیست


بخت آن را که شبی پاک ترازباد سحر

باتو،ای غنچه‌ی نشکفته بیامیزم نیست


تو به دادم برس ای عشق،که با اینهمه شوق

چاره جزآن که به آغوش تو بگریزم نیست

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی

دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

کاش در دنیا ۳ چیز وجود نداشت:

۱-غرور

۲-دروغ

۳-عشق

انسان با غرور می تازد با دروغ می بازد و با عشق می میرد!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

به آسانی مرا از من ربودی

درون کوره غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانیم سوخت

 نگاهم را به زیبایی گشودی


بسی گفتند دل از عشق برگیر

که نیرنگ است و افسون است و جادوست

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که او زهر است اما نوشداروست

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم

الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمی تونم

من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری

دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا بجای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام

کارو بار زندگیمو بزارم برای فردا

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم

بشینم یه گوشهی دنج موهای تو رو ببافم

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم

حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا بجای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم

اینقدر زنده بمونم تا بجای تو بمیرم

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

آهنگ سبد


تن تو کو ، تن صمیمی تو کو
تنی که جون پناه من نبود
عطوفت تن تکیده تو کو
تنی که تکیه گاه من نبود

سبد سبد گلای تازه ی تنت
برای باغ دست من نبود
افسانه ظهور دستهای تو
جز قصه شکست من نبود

صندوقچه ی عزیز خاطراتمو
ببین ببین که موریانه خورد
ببین که بی کبوتر صدای تو
گلای رازقیمو باد برد

تن تو کو ، تن صمیمی تو کو
تنی که جون پناه من نبود
عطوفت تن تکیده ی تو کو
تنی که تکیه گاه من نبود

درخت تن سپرده دست بادم و
پر از جوانه ی شکستنم
ببین چه سوگوار و سرد و بی رمق
در آستانه ی شکستنم

رفتن تو افول خاکستریه
ستاره ی دل بستن من بود
شعر نجیب اسم تو غزل نبود
حماسه شکستن من بود

مفسر محبت رسول عشق
بگو بگو که معبدت کجاست
مهاجر همیشه با سفر رفیق
بگو بگو که مقصدت کجاست

آه ای مسافر تمام جاده ها
چرا شبانه کوچ می کنی
دلم گرفت از این سفردلم گرفت
چه غمگنانه کوچ می کنی

تن تو کو، تن صمیمی تو کو
تنی که جون پناه من نبود
عطوفت تن تکیده تو کو
تنی که تکیه گاه من نبود

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

تو چی هستی ؟

 اسم تو قشنگ ترین قصه برای 
گفتنه
 اسم تو قشنگ ترین قصه واسه شنفتنه
 غنچه ی نجیب اسم تو روی باغ لبم
 بهترین غنچه
ی لذت برای شکفتنه
لحظه ی طلایی نوازش گیسوی تو
 مثل ناز دست روی خواب چمن کشیدنه
 داغی وسوسوه ی گرفتن دستای تو
 کوره ی بزرگ خورشید و توی خواب دیدنه
 تو چی هستی ؟
 تو چی هستی که تماشا کردنت
 مثل پر به آسمون گشودنه
 تو کی هستی ؟
 تو
کی هستی که تمام لحظه ها
 بی تو بودن ، مثل با تو بودنه
 زیر نور خیس بارون ، مخمل سبز چشات
جنگل جادویی در به دری های منه
 گیسوی بلند تو ، که شعری از رهاییه
 زنجیر سیاه موندن برای پای منه
 صدای هق هق من میون تاریکی شب
 صدای شکستنه ، صدای سرد مردنه
 صدای دور شدن پای من از کوچه ی تو
 آخرین حرف منه صدای جون سپردنه

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 بی تو مهتاب شبی،باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم،گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید!


یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم،
تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه،محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهء ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید،تو به من گفتی:
ازین عشق حذر کن
لحظه ای چند برین آب نظر کن
آب،آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی،چندی ازین شهر سفر کن
با تو گفتم:حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم!



روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر،لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی،من نرمیدم،نه گسستم…
باز گفتم که:تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم،نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت…
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!


یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم،نرمیدم.
رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم…
بی تو،اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.

                                                                 "فریدون مشیری"

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme