باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

 

می بینمت هنوز به دیدار واپسین 
گریان در آمدی که : (( فریدون ،خدا نخواست.))
غافل که من به جز تو خدای نداشتم
اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست!

بیچاره دل که خطای تو در چشم او نکوست
گوید به من : (( هر آن چه که او کرد،خوب کرد!))
((فردای ما)) نیامد و خورشید آرزو
تنها سپیده ای زد و آنگه...غروب کرد.

نوشته شده در جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme