باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

مرا تو بی سببی نیست

 

به راستی

صلت کدام قصیده ای

ای غزل؟  

ستاره باران جواب کدام سلامی 

 به آفتاب

از دریچه ی تاریک؟ 

 کلام از نگاه تو شکل می بندد

خوشا نظر بازی که تو آغاز می کنی 

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانی است، که آزادی را

به لبان برآماسیده ی گل سرخی پرتاب می کند؟ 

 ورنه،  

این ستاره بازی 

 حاشا 

 چیزی بدهکار آفتاب نیست

نگاه از صدای تو ایمن می شود 

.چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی!  

و دلت

کبوتر آتشی ست،  

در خون تپیده  

به بام تلخ.  

با این همه  

چه بالا 

 چه بلند 

 پرواز می کنی 

احمدشاملو+آیدا سرکیسیان

 

نوشته شده در جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme