باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

 


فرِّ بهار بین که به آفاق، جان دهد

هر بوته را هر آنچه سزا دید آن دهد

 

پارینه آنچه بادِ خزانى ربود و بُرد

آرد دهد به صاحبش و رایگان دهد

 

سختم شگفت آید ازین هوشِ سبز او

کز هر که هر چه گم شده او را همان دهد

 

بر فرقِ کوه سوده الماس گسترد

دامانِ دشت را سَلَبِ پرنیان دهد

 

زان قطره‏هاى باران بر برگِ بیدْ بُن‏

- وقتى نسیم بوسه بر آن مهربان دهد -

 

صدها هزار اختر تابان چکد به خاک‏

کافاقشان نشان ز رَهِ کهکشان دهد

 

آن کوژ و کژ خطى که برآید ز آذرخش‏

طرزى دگر به منظره آسمان دهد؛

 

پیرى‏ست رعشه‏دار که الماسْ پاره‏اى

خواهد به دستِ همسرِ شادِ جوان دهد

 

آید صداى جوجه گنجشک، ز آشیان‏

- وقتى که شوقِ خویش، به مادر، نشان دهد -

 

چون کودکى که سکّه چندى زعیدى‏اش‏

در جیبِ خود نهاده، بعمدا، تکان دهد

 

آید صداى شانه سر، از شاخِ بید بُن،

وقتى که سر به سجده تکان هر زمان دهد؛

 

گویى که تشنه‏اى به سبویى، تهى ز آب،

هوهو، ندا مکرّر، هم با دهان دهد

 

گیرم بهارِ بندرِ عباس کوته است‏

تاوانِ آن کرانه مازندران دهد

 

آنجا که چار فصل، بهار است و چشم را،

سوىِ بهشت پنجره‏اى بیکران دهد

 

نیلوفرِ کبود هنوز، آسمانْ صفت،

در خاکِ مَرْو، ز ایزدِ مهرت نشان دهد

 

شادا بهارِ گَنجه و باکو که جلوه‏اش

راهت به آستانه پیرِ مغان دهد

 

از سیمِ خاردار، گذر کن تو چون بهار،

تا بنگرى که بلخ ترا بوىِ جان دهد

 

زان سیمِ خاردارِ دگر نیز برگذر

تا جلوه خُجَند بهارى جوان دهد

 

زان سیمِ خاردارِ دگر هم گذاره کن‏

تا ناگَهَت بهارِ بخارا توان دهد

 

قالیچه‏اى‏ست بافته از تار و پودِ جان‏

هر گوشه‏اش خبر ز یکى داستان دهد

 

امّا چو نغز در نگرى منظرش یکى‏ست‏

کاجزاش یاد از سُنَنِ باستان دهد

 

در زیرِ رنگ‏هاش یکى رنگ را ببین‏

رنگى که صد پیام ز یک آرمان دهد

 

گوید: یکى‏ست گوهرِ این خاک اگر چه یاد،

گاه از لنین و گاه ز نوشیروان دهد

 

گر خاک گشته در قدمِ لشکرِ تتار،

ور «بوسه بر رکابِ قزِل ارسلان دهد»،

 

امّا همیشه، در گذرِ لشکرِ زمان،

سعدیش عشق و حافظش اَمن و اَمان دهد

 

وانگه ز بهرِ پویه پاینده حیات‏

فردوسى‏اش روان و ره و کاروان دهد. 


محمدرضا شفیعی کدکنی - اسفند ۱۳۵۸

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

آسمان کبود 

بهارم دخترم از خواب برخیز 
شکر خندی بزن شوری برانگیز
گل اقبال من ای غنچه ناز 
بهار آمد تو هم با او بیامیز

 
بهارم دخترم آغوش وا کن 
که از هر گوشه گل آغوش وا کرد 
زمستان ملال انگیز بگذشت 
بهاران خنده بر لب آشنا کرد 


بهارم دخترم صحرا هیاهوست 
چمن زیر پر و بال پرستوست 
کبود آسمان همرنگ دریاست 
کبود چشم تو زیبا تر از اوست 


بهارم دخترم نو روز آمد 
تبسم بر رخ مردم کند گل 
تماشا کن تبسم های او را 
تبسم کن که خود را گم کند گل 


بهارم دخترم دست طبیعت 
اگر از ابرها گوهر ببارد 
وگر از هر گلش جوشد بهاری 
بهاری از تو زیبا تر نیارد 


بهارم دخترم چون خنده صبح 
امیدی می دمد در خنده تو
به چشم خویشتن می بینم از دور 
بهار دلکش آینده تو

نوشته شده در شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme