باغ سكوت من
بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...
من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
شاخه همخون جدا مانده من من درین گوشه که از دنیا بیرون است،
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی است هوا؟ یا گرفته است هنوز؟
آسمانی به سرم نیست،از بهاران خبرم نیست،
آنچه می بینم دیوار است، آه، این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است که چو بر می کشم از سینه نفس، نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی میماند
کورسویی ز چراغی رنجور ، قصه پرداز شب ظلمانی است
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی است
| Design By : Mihantheme |
