باغ سكوت من
بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...
با مرگ ماه روشنی از آفتاب رفت این مه که چون منیژه لب چاه مینشست ای دل بیا
چشمم و چراغ عالم هستی به خواب رفت
الهام مرد و کاخ بلند خیال ریخت
نور از حیات گم شد و شور از شراب رفت
این تابناک تاج
خدایان عشق بود
در تندباد حادثه همچون حباب رفت
این قوی نازپرور دریای شعر بود
در موج خیز علم به اعماق آب رفت
گریان به تازیانه افراسیاب رفت
بگذار عمر دهر سرآید که عمر ما
چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت
سیاهی شب را نگاه کن
در اشک گرم زهره ببین یاد ماه کن نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت
٧:٥٢ ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |
| Design By : Mihantheme |
