باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابی است هوا؟
یا گرفته است هنوز؟

من درین گوشه که از دنیا بیرون است،

آسمانی به سرم نیست،
از بهاران خبرم نیست،
آنچه میبینم دیوار است.
آه، این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر میکش از سینه نفس
نفسم را بر میگرداند.
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می‌ماند.
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی است.
نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانی است.

هوشنگ ابتهاج

 

هرچه با من اینجاست 
رنگ رخ باخته است.
آفتابی هرگز 
گوشه چشمی هم 
بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

 

 

اندر این گوشه خاموش فراموش شده،
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده،
یاد رنگینی در خاطر من 
گریه می‌انگیزد: 
ارغوانم آنجاست 
ارغوانم تنهاست 
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود 
هر دم از دیده فرو میریزد.

 

نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme