باغ سكوت من
بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...
من خراب دل خویشم نه خراب کس دیگر این منم اینکه گشوده ست به من ، تیغه ی خنجر دشمنم نیست منم ، اینکه تبر می زند از خشم تا که از ریشه بیفتم ، به یکی ضربه ی دیگر این همان لحظه ی تلخ است که به صحرا بزند عقل عشق چون جغد کشد پر روی ویرانه ی باور ناجوانمردترین همسفری ای من عاشق هیچ راه سفری را نرساندیم به آخر هر مصیبت که شد آغاز تو مرا بردی از آن راه تو به هر در زدی انگشت و گذشتم من از آن در آه ای دشمن من ، خسته از این جنگ و گریزم سوختم ، آب شدم ، از من ویران شده بگذر خیلی وقته از چشام ، بی تو بارون می باره دل ناامید من، تو رو آرزو داره دل ناامید من ، تو رو آرزو داره ای همیشگی ترین ،ای دورترین سوختن کار من است ، نگرانم منشین راست می گفتی تو ، دیگر اکنون دیر است دوستی و دوری ، آخرین تقدیر است راست می گفتی تو ، باید از عشق برید از چنین پایانی به سر آغاز رسید شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم تو رها از من باش ، ای برایم همه کس زیر آوار قفس ، مانده ام من ز نفس تو و خورشید بلند ، من و شب های قفس بعد از این با خود باش ، یاد تو ما را بس شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم
عاشقم من، عاشق تو ای آنکه به جز تو هوایی به سرم نیست جز یاد عزیزت کسی در نظرم نیست جز یاد عزیزت کسی همسفرم نیست مرا یاد دگر نیست قدر تو و احساس تو رو کسی نفهمید دلت از همه رنجید از عالم و آدم همه جا رنگ و ریا دید دلت از همه رنجید من مثل تو از دست همه رنج کشیدم به جز غصه ندیدم یک جرعه وفا از لب دریا طلبیدم لب تشنه دویدم ای تو نایاب گوهر ناب ناز مخمل ترمه ی خواب ای تو همدل ، ای تو همدرد عاقبت عشق از تو گل کرد عاشقم من ، عاشق تو ای تو تنها خوب دنیا با تو دارم گفتنی ها ای آنکه به جز تو هوایی به سرم نیست کسی در نظرم نیست جز یاد عزیزت کسی همسفرم نیست مرا یاد دگر نیست ای وفادار ، نازنین یار ای نشسته بر دلت خار ای بریده از من و ما از گذشته مانده تنها عاشقم من ، عاشق تو ای تو تنها خوب دنیا با تو دارم گفتنی ها ای آنکه به جز تو انگار با من از همه کس آشناتری
ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم داره عمره منو آتیش میزنه گریز به تو از تو می نویسم راز همیشگی
روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
خورشید منی ، منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
کنون تو مرا همه نوری و امید
در باغ دلم بنشین بار دگر
ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید
از هر صدای خوب برایم صداتری
آیینه ای به پاکی سر چشمه ی یقین
با اینکه روبروی منی و مکدری
تو عطر هر سیده و نجوای هر نسیم
تو انتهای هر ره و آن سوی هر دری
لالای پر نوازش باران نم نمی
خاک مرا به خواب گل سرخ می بری
انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدا خوب برایم صداتری
درهای ناگشوده ی معنای هر غروب
مفهوم سر به مهر طلوع مکرری
هم روح لحظه های شکوفایی و طلوع
هم روح لحظه های گل یاس پرپری
از تو اگر که بگذرم ، از خود گذشته ام
هرگز گمان نمی برم از من ، تو بگذری
انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری
من غرقه ی تمای غرقاب های مرگ
تو لحظه ی عزیز رسیدن به بندری
من چیره می شوم به هراس غریب مرگ
از تو مراست وعده ی میلاد دیگری
از تو اگر که بگذرم از خود گذشته ام
هرگز گمان نمی برم از من تو بگذری
انگار با من از همه کس آشناتری
از هر صدای خوب برایم صداتری
هر جا که پا میزارم تورو اونجا میبینم
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود
قصهء غربت تو قد صدتا قصه بود
یادتو هرجا که هستم با منه
تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب
چرا بیصدا شده لب قصه های خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده
به تو ای همیشه در یاد
ای همیشه از تو زنده
لحظه های رفته بر باد
وقتی که بن بست غربت
سایه سار قفسم بود
زیر رگبار مصیبت
بی کسی تنها کسم بود
وقتی از آزار پاییز
برگ و باغم گریه می کرد
قاصد چشم تو آمد
مژده ی روییدن آورد
به تو نامه می نویسم
ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پیوست
ای همیشگی ترین عشق
در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا
تا ابد در حسرت تو
به تو نامه می نویسم
نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسیدم
قلمم به گریه افتاد
ای تو یارم روزگارم
گفتنی ها با تو دارم
ای تو یارم
از گذشته یادگارم
به تو نامه می نویسم
ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پیوست
در گریز ناگزیرم
گریه شد معنای لبخند
ما گذشتیم و شکستیم
پشت سر پلهای پیوند
در عبور از مسلخ تن
عشق ما از ما فنا بود
باید از هم می گذشتیم
برتر از ما عشق ما بود
حس همیشه داشتنه
نه عشق و دلبستگیه
نه قصه گسستنه
نه حرف پیوستگیه
عادت و عشق و عاطفه
هر چه لغت تو عالمه
برای حس من و تو
یه اسم گنگ و مبهمه
تو این روزای بی کسی
اگه به دادم نرسی
یه روز می یای که دیر شده
نمونده از من نفسی
خواستن تو برای من
فراتر از روح و تنه
راز همیشگی شدن
همیشه از تو گفتنه
اگر تو مهلتم بدی
مهلت مرگو نمی خوام
با تو به قصه می رسم
همراه لحظه ها می یام
همیشه عاجز کلام
از گفتن معنی نام
هیچ عاشقی عاشقی رو
یاد نگرفته از کتاب
| Design By : Mihantheme |
