باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

ای پرتو محبوس ! تاریکی غلیظ است

مه نیست آن مشعل که مان روشن کند راه

من تشنه ی صبحم که دنیایی شود غروق

در روشنیهای زلال مشربش ، 

زین مرگ سرخ و تلخ

جانم بر لب آمد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

در میکده ام : چون من بسی اینجا هست

 می حاضر و من نبرده ام سویش دست

باید امشب ببوسم این ساقی را

 اکنون گویم که نیستم بیخود و مست

در میکده ام

دگر کسی اینجا نیست

 واندر جامم دگر نمی صهبا نیست

مجروحم و مستم و عسس می بردم

 مردی ، مددی ، اهل دلی ، آیا نیست ؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 

 در آن لحظه پر شور ...

دل من با چه اصراری ترا خواست،

و من میدانم چرا خواست،

و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده

که نامش عمر و دنیاست ،

اگر باشی تو با من، خوب و جاویدان و زیباست .


 

نوشته شده در دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

زندگی با ماجراهای فراوانش

ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف

ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ است

چیست اما ساده تر از این که در باطن

تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

لحظه دیدار نزدیک است .

باز من دیوانه ام، مستم .

باز می لرزد، دلم، دستم .

باز گویی در جهان دیگری هستم .

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !

های ! نپریشی صفای زلفم را، دست!

آبرویم را نریزی، دل !

- ای نخورده مست -

لحظه دیدار نزدیک است .

**

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme