باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...


در چارراه‌ها خبری نیست:
یک عده می‌روند
یک عده خسته بازمی‌آیند

و انسان ــ که کهنه‌رند خدایی‌ست بی‌گمان ــ
بی‌شوق و بی‌امید
برای دو قرصِ نان
کاپوت می‌فروشد
در معبرِ زمان.



در کوچه
پُشتِ قوتیِ سیگار
شاعری
اِستاد و بالبداهه نوشت این حماسه را:

«ــ انسان، خداست.
حرفِ من این است.
گر کفر یا حقیقتِ محض است این سخن،
انسان خداست.
آری. این است حرفِ من!»



نوشته شده در شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

مرا تو بی سببی نیست

 

به راستی

صلت کدام قصیده ای

ای غزل؟  

ستاره باران جواب کدام سلامی 

 به آفتاب

از دریچه ی تاریک؟ 

 کلام از نگاه تو شکل می بندد

خوشا نظر بازی که تو آغاز می کنی 

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانی است، که آزادی را

به لبان برآماسیده ی گل سرخی پرتاب می کند؟ 

 ورنه،  

این ستاره بازی 

 حاشا 

 چیزی بدهکار آفتاب نیست

نگاه از صدای تو ایمن می شود 

.چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی!  

و دلت

کبوتر آتشی ست،  

در خون تپیده  

به بام تلخ.  

با این همه  

چه بالا 

 چه بلند 

 پرواز می کنی 

احمدشاملو+آیدا سرکیسیان

 

نوشته شده در جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme