باغ سكوت من
بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...
روزنه ای از امید ، گرم و گرامی روشنی افکنده باز بر دل سردم دایم از آن لذتی که خواهم آمد مستم و با سرنوشت بد به نبردم تا بردم گاهگاه وسوسه با خویش کای دله دل ! چشم ازین گناه فرو پوش یاد گناهان دلپذیر گذشته بانگ برآرد که : آی شیطان ! خاموش وسوسه ی تو به در دلم نکند راه توبه کند ، آنکه او گنه نتواند گرگم و گرگ گرسنه ام من و گویم مرگ مگر زهر توبه ام بچشاند باز شب آمد ، حرمسرای گناهان باز در آن برگ لاله راه نکردیم وای دلا ! این چه بی فروغ شبی بود حیف ، گذشت امشب و گناه نکردیم ای لب گرم من ! ای ز تف عطش خشک باش که سیرت کنم ز بوسه ی شاداب از لب و دندان و چهره ای که بر آنها رشک برد لاله و ستاره و مهتاب اخترکان ! شب بخیر ، خسته شدم باز بسترم از انتظار خسته تر از من خسته ام ، اما خوشم که روح گناهان شاد شود ، شاد ، تا شب دگر از من مست شعف می روم به بسترم امشب بر دو لبم خنده ، تا که خنده کند روز باز ببینم سعادت تو چه قدر است بستر خوشبختم ! آی ... بستر پیروز
| Design By : Mihantheme |
