باغ سكوت من
بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...
طوفان سهمناک به یغما گشود دست می کند و می ربود و می افکند و می شکست لختی تگرگ مرگ فرو ریخت، سپس طوفان فرو نشست بادی چنین مهیب نزیبد بهار را کز برگ و گل برهنه کند شاخسار را در شعله های خشم بسوزاند این چنین گل را و خار را اکنون جمال باغ بسی محنت آور است غمگین تر از غروب غم انگیز آذر است بر چشم هر چه می نگرم در عزای باغ از اشک غم تر است آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند در موج سیل تا به گریبان نشسته اند لب های باز کرده به لبخند شوق را در خاک بسته اند آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن لادن شکسته، یاس به گل خفته در چمن گل ها، شکوفه ها بر خاک ریخته چون آرزوی من مادر که مرد سوخت بهار جوانیم خندید برق رنج به بی آشیانیم هر جا گلی به خاک فتد یاد می کنم از زندگانیم سر از دریا برون آورد خورشید چو گل، بر سینه دریا، درخشید شراری داشت، بر شعر من آویخت فروغی داشت، بر روی تو بخشید !
در چارراهها خبری نیست:
یک عده میروند
یک عده خسته بازمیآیند
و انسان ــ که کهنهرند خداییست بیگمان ــ
بیشوق و بیامید
برای دو قرصِ نان
کاپوت میفروشد
در معبرِ زمان.
□
در کوچه
پُشتِ قوتیِ سیگار
شاعری
اِستاد و بالبداهه نوشت این حماسه را:
«ــ انسان، خداست.
حرفِ من این است.
گر کفر یا حقیقتِ محض است این سخن،
انسان خداست.
آری. این است حرفِ من!»
| Design By : Mihantheme |
