باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

منو محکومِ قفس کن اما گلهامو نسوزون
من به یاد بغض چشمات گم شدم تو مشت بارون
منو محکومِ قفس کن من ازت جدا نمی‌شم
من شبیه آسمونم پشت میله جا نمی‌شم 
نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

هان ای پدر پیر که امروز

می نالی از این درد روانسوز

علم پدر آموخته بودی

واندم که خبر دار شدی سوخته بودی

***

افسرده تن و جان تو در خدمت دولت

قاموس شرف بودی و ناموس فضیلت

وین هر دو ، شد از بهر تو اسباب مذلت

چل سال غم رنج ببین با تو چها کرد

دولت ، رمق و روح تو را از تو جدا کرد

چل سال تو را برده ی انگشت نما کرد

وآنگاه چنین خسته و آزرده رها کرد

***

از مادر بیچاره من یاد کن امروز :‌

هی جامه قبا کرد

خون خورد و گرو داد و غذا کرد و دوا کرد

جان بر سر این کار فدا کرد

***

هان ! ای پدر پیر ،

کو آن تن و آن روح سلامت ؟

کو آن قد و قامت ؟

فریاد کشد روح تو ، فریاد ندامت !

***

علم پدر آموخته بودی

واندم که خبر دار شدی سوخته بودی

از چشم تو آن نور کجا رفت ؟‌

آن خاطر پر شور کجا رفت ؟

میراث پدر هم سر این کارهبا  رفت

وان شعله که بر جان شما رفت

دودش همه بر دیده ما رفت

***

چل سال اگر خدمت بقال نمودی

امروز به این رنج گرفتار نبودی

***

هان ای پدر پیر !

چل سال در این مهلکه راندی

عمری به تما شا و تحمل گذراندی

دیدی همه ناپاکی و خود پاک بماندی

آوخ که مرا نیز بدین ورطه کشاندی

***

علم پدر آموخته ام من !

چون او همه در دام بلا سوخته ام من

چون او همه اندوه و غم آموخته ام من

***

ای کودک من ! مال بیندوز !

وان علم که گفتند میاموز !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

زاهد بودم ترانه گویم کردی

سر فتنه بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم

بازیچه کودکان کویم کردی

ما را زهوای خویش دف زن کردی

صد در یا را زخویش کف زن کردی

من پیر فنا بودم جوانم کردی

من مرده بودم ز زندگانم کردی

نوشته شده در جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا

که نماندست کنون طاقت بیداد مرا

راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست

اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا

هرگز از روز جوانی نشدم یکدم شاد

مادر دهر ندانم به چه میزاد مرا

دامنم دجلهٔ بغداد شد از حسرت آن

که نسیمی رسد از جانب بغداد مرا

آنکه یک لحظه فراموش نگشت از یادم

ظاهر آنست که هرگز نکند یاد مرا

من نه آنم که ز کویش به جفا برگردم

گر براند زدر آن حور پریزاد مرا

این خیالست که وصل تو به ما پردازد

هم خیالت کند از چنگ غم آزاد مرا

گر بگوشت نرسد صبحدمی فریادم

که رسد در شب هجران تو فریاد مرا

بر سر کوی تو چون خواجو اگر خاک شوم

به نسیم تو مگر زنده کند باد مرا

نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |


Three things in life that are never certain

سه چیز در زندگی پایدار نیست

 

Dreams

رویاها

 

Success

موفقیت ها

 

Fortune

شانس

نوشته شده در جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

از تو می‌پرسم، ای اهورا


می‌توان در جهان جاودان زیست؟


(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:


- هر که را نام نیکو بماند،


                            جاودانی است


 

از تو می‌پرسم، ای اهورا


تا به دست آورم نام نیکو


بهترین کار در این جهان چیست؟


(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:


- دل به فرمان یزدان سپردن


مشعل پر فروغ خرد را


سوی جان‌های تاریک بردن

 


از تو می‌پرسم، ای اهورا


چیست سرمایه رستگاری؟


(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:


- دل به مهر پدر آشنا کن


دین خود را به مادر ادا کن

 


ای پدر، ای گرانمایه مادر


جان فدای صفای شما باد


با شما از سر و زر چه گویم


هستی من فدای شما باد

!

با شما، صحبت از «من» خطا رفت


من که باشم؟ بقای شما باد!

 

 

ای اهورا


من که امروز، در باغ گیتی


چون درختی همه برگ و بارم


رنج‌های گران پدر را


با کدامین زبان پاس دارم


سر به پای پدر می‌گذارم


جان به راه پدر می‌سپارم

 


یاد جان سوختن‌های مادر


لحظه‌ای از وجودم جدا نیست


پیش پایش چه ریزم؟ که جان را


قدر یک موی مادر بها نیست


او خدا نیست، اما وفایش

کمتر از لطف و مهر خدا نیست...

نوشته شده در جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

درس شاه عباس به سیاستمداران چاپلوس

نقل است "شاه عباس صفوی" رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد و دستور

داد تا درسرقلیان­ها بجای تنباکو، از سرگین اسب استفاده نمایند. میهمان­ها مشغول

کشیدن قلیان شدند! ودود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد، اما رجال - از بیم ناراحتی‌ شاه

- پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند!

گویی در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده اند!

شاه رو به آنها کرده و گفت : «سرقلیان­ها با بهترین تنباکو پر شده اند، آن را حاکم همدان

برایمان فرستاده است » همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند:« براستی تنباکویی

بهتر از این نمی‌توان یافت»

شاه به رئیس نگهبانان دربار - که پک‌های بسیار عمیقی به قلیان می­زد- گفت: «

تنباکویش چطور است؟ » رئیس نگهبانان گفت:«به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال

است که قلیان می‌کشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده ­ام!»

شاه با تحقیر به آنها نگاهی‌ کرد و گفت: مرده شوی تان ببرد که به خاطر حفظ پست و

مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه کنید.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |


http://farhangkhane.ir/images/stories/new/adabiaat/ashkhaas/daneshvar.moshiri.jpg

علی دهباشی نویسنده و از دوستان خانوادگی سیمین دانشور در مراسم تشییع زنده یاد سیمین دانشور با ذکر خاطره ای از آن مرحومه گفت: وقتی برای عبدالحسین زرین کوب مراسمی گرفته بودیم شعر مرحوم فریدون مشیری را برای دانشور خواندم و وی از آن شعر بسیار خوشش آمد و هر بار که او را می‌دیم این شعر را برایش می‌خواندم. شعر فریدون مشیری را در ادامه می خوانید:

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری

درخت‌ها و چمن‌ها و شمعدانی‌ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته‌اند

ترا به نام صدا می‌کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت‌ها لب حوض

درون آینه‌ی پاک آب می‌نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو نگاه تو در ترانه‌ی من

تو نیستی که ببینی چگونه می‌گردد

نسیم روح تو در باغ بی‌جوانه‌ی من

چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنان‌که دلم خواسته است ساخته‌ام

چه نیمه شب‌ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر

به چشم هم‌زدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته‌ام

به خواب می‌ماند

تنها به خواب می‌ماند

چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می‌شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه دراین خانه است

غبار سربی اندوه، بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده‌ی من

به‌جز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروب‌های غریب

در این رواق نیاز

پرنده‌ی ساکت و غمگین

ستاره‌ی بیمار است

دو چشم خسته‌ی من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی …

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت

 سر را به تازیانه او خم نمی کنم!

 افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم

 زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.

 با تازیانه های گرانبار جانگداز

 پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!

 جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است

 این بندگی، که زندگیش نام کرده است!

 بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی

 جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.

 گر من به تنگنای ملال آور حیات

 آسوده یکنفس زده باشم حرام من!

 تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب

 می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.

 هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک

 تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !

 ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟

 من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.

 یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن

 با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

 ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !

 زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.

 شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ

 روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!

 ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست

 بر من ببخش زندگی جاودانه را !

 منشین که دست مرگ زبندم رها کند.

 محکم بزن به شانه من تازیانه را .

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

××××××××××××××××××××××

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

××××××××××××××××××××××

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

××××××××××××××××××××××

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

××××××××××××××××××××××

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

××××××××××××××××××××××

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

نوشته شده در جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme