باغ سكوت من

بزار فردای دنیامو به دستای تو بسپارم... واسه پروانگی کردن من این دستا رو کم دارم...

بالاترین ناباوری مرگ است!

در عرصه پیکارمان با مرگ،

تدبیری نمی دانیم

وقتی شبیخون می زند،ناچار

در بهت،در ناباوری،خاموش می مانیم!

او را که تا دیروز می دیدیم،

او را که با هر ذره جان دوست میداشتیم،

ناگاه!

باور کرد باید؟!

                   این خاموشی مطلق،

                                           این بهت،این بغض،

                                                        این فاصله،این ظلمت،

این سرما  و این سرسام؟

                                      این آوار؟

این سنگ سرد؟!

                        این گور؟

این تا همیشه؟

                    تا ابد؟

                           تا بی نهایت؟  

                                             دور....!

آنگاه،

        بی او،

                  باز این مصیبت گاه،

                                             و این راه...!

 

ناباوری تیری ست!

تیری گران،جانسوز.

ان گونه جانسوز است،

کز بال باورهای مان،

خون می چکد امروز!

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

مپندارید بوم نا امیدی باز

به بام خاطر من میکند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است

مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

مگر می ، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد

مگر این می پرستی ها و مستی ها

برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟

مگر افیون افسونکار

نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد

مگر دنبال آرامش نمی گردید

چرا از مرگ می ترسید ؟

کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید

می و افیون فریبی تیز بال و تند پروازند

اگر درمان اندوهند

خماری جانگزا دارند

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید

خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند

چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟

بهشت جاودان آنجاست

گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است

همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است

نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی

نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی

جهان آرام و جان آرام

امان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند !

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دنیا که هر جا هر که را زَر در ترازو زور در بازوست

جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید

که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند

درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !

همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟

چرا از مرگ می ترسید ؟

نوشته شده در جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

شاه انوشیروان به موسم دی

رفت بیرون ز شهر بهر شکار

در سر راه دید مزرعه‌ای

که در آن بود مردم بسیار

اندر آن دشت پیرمردی دید

که گذشته است عمر او ز نود

دانه­ی جوز در زمین می‌کاشت

که به فصل بهار سبز شود

گفت کسری به پیرمرد حریص

که: «چرا حرص می‌زنی چندین؟

پایهای تو بر لب گور است

تو کنون جوز می‌کنی به زمین

جوز ده سال عمر می‌خواهد

که قوی گردد و به بار آید

تو که بعد از دو روز خواهی مرد

گردکان کشتنت چه کار آید؟»

مرد دهقان به شاه کسری گفت:

« مردم از کاشتن زیان نبرند

دگران کاشتند و ما خوردیم

ما بکاریم و دیگران بخورند»»

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

شب ها که دریا، می کوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

***

شب ها که می خواند، آن مرغ دلتنگ،

تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛

***

شب ها که می ریخت، خون شقایق،

از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛

***

شب ها که می سوخت، چون اخگر سرخ

در پای آتش، دل های یاران؛

***

شب ها که بودیم، در غربت دشت

بوی سحر را، چشم انتظاران؛

***

شب ها که غمناک، با آتش دل،

ره می سپردیم، در زیر باران؛

غمگین تر از ما، هرگز نمی دید

چشم ستاره، در روزگاران !

***

ای صبح روشن ! چشم و دل من

روی خوشت را آئینه داران !

بازآ که پر کرد، چون خنده تو

آفاق شب را، بانگ سواران !

نوشته شده در شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه میپرداختم ,

عاقبت افسانه مردم شدم !

×××××××××××××××××

 ای سکوت ای مادر فریادها !

ساز جانم از تو پر آوازه بود

تا در آغوش تو راهی داشتم ,

چون شراب کهنه شعرم تازه بود .

××××××××××××××××××

 در پناهت برگ و بار من شکفت ,

تو مرا بردی به شهر یادها ,

من ندیدم خوشتر از جادوی تو ,

ای سکوت ای مادر فریادها .

××××××××××××××××

گم شدم در این هیاهو گم شدم ,

تو کجایی تا بگیری داد من ؟

گر سکوت خویش را میداشتم ,

زندگی پر بود از فریاد من !

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

 «داستان‌هایی از زندگانی امیرکبیر» نوشته محمود حکیمی تا کنون بیش از 40 بار تجدید چاپ شده استِ کتابی موجز و خواندنی از دوران صدارت میرزا محمدتقی خان امیر کبیر. در بخشی از این کتاب مربوط به سال 1264 قمری و بعد از فرمان امیرکیر برای واکسیناسیون می خوانیم:

...هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند.

روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط 330نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم.

پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی.

پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

 

چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند.

حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد.

میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست.


امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم.

اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند...!؟

نوشته شده در شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

طوفان سهمناک به یغما گشود دست

می کند و می ربود و می افکند و می شکست

لختی تگرگ مرگ فرو ریخت، سپس

طوفان فرو نشست

 

بادی چنین مهیب نزیبد بهار را

کز برگ و گل برهنه کند شاخسار را

در شعله های خشم بسوزاند این چنین

گل را و خار را

 

اکنون جمال باغ بسی محنت آور است

غمگین تر از غروب غم انگیز آذر است

بر چشم هر چه می نگرم در عزای باغ

از اشک غم تر است

 

آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند

در موج سیل تا به گریبان نشسته اند

لب های باز کرده به لبخند شوق را

در خاک بسته اند

 

آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن

لادن شکسته، یاس به گل خفته در چمن

گل ها، شکوفه ها بر خاک ریخته

چون آرزوی من

 

مادر که مرد سوخت بهار جوانیم

خندید برق رنج به بی آشیانیم

هر جا گلی به خاک فتد یاد می کنم

از زندگانیم

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

سر از دریا برون آورد خورشید

چو گل، بر سینه دریا، درخشید

شراری داشت، بر شعر من آویخت

فروغی داشت، بر روی تو بخشید !

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |


در چارراه‌ها خبری نیست:
یک عده می‌روند
یک عده خسته بازمی‌آیند

و انسان ــ که کهنه‌رند خدایی‌ست بی‌گمان ــ
بی‌شوق و بی‌امید
برای دو قرصِ نان
کاپوت می‌فروشد
در معبرِ زمان.



در کوچه
پُشتِ قوتیِ سیگار
شاعری
اِستاد و بالبداهه نوشت این حماسه را:

«ــ انسان، خداست.
حرفِ من این است.
گر کفر یا حقیقتِ محض است این سخن،
انسان خداست.
آری. این است حرفِ من!»



نوشته شده در شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

نسخه قدیم 

گویند مرا چو زاد مادر
                                پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من
                                بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
                                تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
                                الفاظ نهاد و گفتن اموخت
لبخند نهاد بر لب من
                                بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
                                تا هستم و هست دارمش دوست

 

نسخه جدید 

گویند مرا چو زاد مادر
                               روی کاناپه لمیدن آموخت
شبها بر ماهواره تا صبح
                               بنشست و کلیپ دیدن آموخت
بر چهره سبوس و ماست مالید
                               تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت
بنمود تتو دو ابروی خویش
                               تا رسم کمان کشیدن آموخت
هر ماه برفت نزد جراح
                               آیین چروک چیدن آموخت
دستم بگرفت و برد بازار
                               همواره طلا خریدن آموخت
با قوم خودش همیشه پیوند
                               از قوم شوهر بریدن آموخت
آسوده نشست و با اس ام اس
                               جکهای خفن چتیدن آموخت
چون سوخت غذای ما شب و روز
                               از پیک مدد رسیدن آموخت
پای تلفن دو ساعت و نیم
                               گل گفتن و گل شنیدن آموخت
بابام چو آمد از سر کار
                               بیماری و قد خمیدن آموخت !!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ***امید*** رد پای دوست () |

Design By : Mihantheme